تولید نسخه کوچک در آموزشگاه‌های هنری/ وقتی مربی جایگزین اندیشه می‌شود!

تولید نسخه کوچک در آموزشگاه‌های هنری/ وقتی مربی جایگزین اندیشه می‌شود!

نخستین «هفته آموزش هنر» با هدف جریان‌سازی و توسعه آموزش‌های فرهنگی و هنری در قالب نمایشگاه‌های هنری و نشست‌های تخصصی از شنبه ۳۱ مرداد آغاز شده‌است و تا ششم مهرماه ادامه دارد. چرا آموزش هنر حائز اهمیت است؟ از آنجایی که هنر صرفاً یادگیری یک تکنیک مثل نحوه کشیدن یک خط یا ترکیب رنگ‌ها نیست، مبحث آموزش هنر حائز اهمیت است. آموزش درست هنر، به فرد می‌آموزد که چگونه جهان را ببیند، چگونه تأمل کند و چگونه پرسش‌های بنیادین درباره وجود، جامعه و طبیعت مطرح کند. وقتی هنر درست آموزش داده شود، هنرجو یاد می‌گیرد که به جای پذیرش پاسخ‌های آماده، مسیر پرسشگری را طی کند.

آموزش هنر تنها جایی است که می‌تواند تفاوت و تکثر را ترویج کند. اگر آموزش هنر درست نباشد مثلاً تبدیل به مریدپروری یا تقلید شود، هنر تبدیل به یک کارخانه تولید نسخه‌های مشابه می‌شود اما آموزش صحیح، به انسان کمک می‌کند تا هنرجو، زبان شخصی خود را پیدا کند و از تکرار دیگران فراتر رود. آموزش هنر وقتی درست اتفاق بیفتد، شاگرد را به جایی می‌رساند که بتواند حتی آموزه‌های استاد خود را نقد کند. این یعنی آموزش هنر، ابزاری برای آزادی است. اهمیت این موضوع در این است که هنرجو را از وابستگی به تأیید دیگران (استاد یا مخاطب) جدا کرده و او را به استقلال فکری می‌رساند.

آموزش هنر، در واقع آموزش تاریخ بشر است. شناخت سبک‌ها و جنبش‌ها به انسان کمک می‌کند تا بفهمد انسان‌های مختلف در دوره‌های مختلف چگونه با جهان مواجه شده‌اند. این امر باعث می‌شود فرد بتواند جایگاه خود را در تاریخ و فرهنگ بشناسد. آموزش هنر، راهی برای تبدیل شدن به انسانی متفاوت است اگر آموزش هنر را صرفاً یادگیری یک حرفه بدانیم، اهمیت آن محدود به بازار کار می‌شود اما اگر آن را پرورش انسان بدانیم، اهمیت آن حیاتی است، زیرا آموزش هنر، راهی است برای تبدیل شدن به انسانی که می‌تواند ببیند، می‌تواند تردید کند و می‌تواند متفاوت باشد.

به همین بهانه، سعید فلاح‌فر منتقد و پژوهشگر هنری در گفتگو با میزان، در تحلیل وضعیت فعلی آموزش هنر توضیح داد: بحث درباره کیفیت این حوزه را نمی‌توان صرفاً به دانشگاه‌ها و محدودیت‌های ساختاری آموزش عالی محدود کرد. اگرچه دانشگاه‌ها به دلایل مختلف در به‌روزرسانی سرفصل‌ها، پاسخ‌گویی به تحولات سریع هنر معاصر و ایجاد پیوند میان آموزش نظری و تجربه‌های تازه هنری با دشواری‌هایی مواجه هستند اما این مسئله به خودی خود به معنای آن نیست که آموزشگاه‌های خصوصی توانسته‌اند این خلأ موجود را به شکلی حرفه‌ای و مسئولانه پر کنند.

به گفته وی، آموزشگاه‌های خصوصی می‌توانند فرصتی ارزشمند برای آموزش انعطاف‌پذیر، تجربه‌محور و متناسب با نیازهای روز باشند و مربی در این مراکز، برخلاف ساختارهای رسمی دانشگاهی، می‌تواند شیوه‌های تازه‌ای را تجربه کرده و برنامه آموزشی خود را سریع‌تر تغییر دهد تا هنرجو را با فرآیند تولید اثر آشنا کند. فلاح‌فر در عین حال هشدار داد که همین آزادی، اگر با مسئولیت حرفه‌ای، دانش نظری و سازوکار نقد همراه نباشد، می‌تواند به ضد خود تبدیل شود و در چنین شرایطی، آموزشگاه به جای محل آموزش هنر، به محلی برای بازتولید نگاه و سلیقه یک فرد تبدیل می‌شود.

جریانی که هنرجو را مجبور به تقلید می‌کند! وی تصریح کرد: مسئله زمانی جدی می‌شود که تکنیک شخصی مربی (که گاه با عناوینی اغراق‌آمیز و غیرواقعی شناخته می‌شود)، از یک تجربه فردی فراتر رفته و به «حقیقت هنر» تبدیل شود. در این وضعیت، مربی به جای معرفی امکان‌ها و زبان‌های متنوع هنری، هنرجو را به تقلید از مسیر شخصی خود هدایت می‌کند و در نتیجه، هنرجو به جای یادگیری نحوه انتخاب، آموزش می‌دهد که چه چیزی را انتخاب کند و هنرجو به جای یافتن زبان شخصی، زبان مربی را با اندکی تغییر تکرار خواهد کرد. فلاح‌فر همچنین توضیح داد: آموزش هنر در نهایت باید هنرمند تربیت کند، نه پیرو.

پرسشگر بسازد، نه مقلد و امکان انتخاب ایجاد کند، نه یک حقیقت از پیش تعیین‌شده. مربی هنر هرقدر هم دانشمند، باتجربه و صاحب‌استعداد باشد، نباید به پایان مسیر تبدیل شود. او باید یکی از ایستگاه‌های مسیر باشد. اگر هنرجو پس از سال‌ها آموزش هنوز برای تشخیص ارزش اثر، انتخاب مسیر، تعریف هنر و حتی ارزیابی کار خودش به تأیید استاد نیاز داشته باشد، شاید آموزش اتفاق افتاده باشد، اما تربیت هنری نه. هنر اساساً عرصه تکثر، تجربه، تردید و امکان‌های متفاوت است. آموزش هنر در نهایت باید هنرمند تربیت کند، نه پیرو!

وی تصریح کرد: هر آموزشی که این تکثر را به یک نسخه واحد تقلیل دهد، حتی اگر در کوتاه‌مدت نتایج چشمگیری تولید کند، در بلندمدت چیزی جز بازتولید یک زبان محدود نخواهد بود. مسئله آموزش هنر این نیست که همه شاگردان را شبیه یکدیگر کنیم. مسئله این است که آن‌ها را چنان توانمند کنیم که بتوانند از شباهت آغاز کنند اما در نهایت به تفاوت برسند. شاید این همان جایی باشد که آموزش واقعی از مریدپروری جدا می‌شود.

فلاح‌فر در ادامه به نقد استفاده نادرست از مفاهیمی چون سبک، مکتب»، جنبش و متد جهانی در فضای تبلیغاتی آموزشگاه‌ها پرداخت و اظهار کرد: این مفاهیم در تاریخ هنر، ادبیات، فلسفه و نقد، زمینه‌های تاریخی و نظری مشخصی دارند و صرفاً عنوان‌هایی پرطمطراق برای آثار شاگردان یک مربی نیستند. وی تأکید کرد: هیچ اشکالی ندارد که یک هنرمند صاحب شیوه‌ای شخصی باشد اما مشکل از جایی آغاز می‌شود که نام‌گذاری جای تحلیل را بگیرد و عناوین بزرگ قرار باشند تا فقدان مبانی نظری، تاریخی و انتقادی را پنهان کنند.

آسیب جدی در شکل‌گیری رابطه مرید و مرادی یکی دیگر از آسیب‌های جدی در بحث آموزش هنر، شکل‌گیری رابطه مرید و مرادی میان مربی و هنرجو است که فلاح‌فر در این مورد بیان کرد: آموزش حرفه‌ای باید به تدریج فاصله دانشی میان استاد و شاگرد را کاهش دهد تا هنرجو به استقلال فکری برسد. در مقابل، در نظام‌های مبتنی بر مرادپروری، هرگونه پرسش یا نقد به عنوان بی‌احترامی یا ناتوانی تعبیر می‌شود و در نتیجه، هنرجو به جای اعتمادبه‌نفس فکری، به تأیید استاد وابسته می‌شود. در این شرایط، معیار ارزش اثر از گفتگوی میان اثر، مخاطب و تاریخ هنر، به سلیقه شخصی مربی تقلیل پیدا می‌کند.

وی در ادامه به غیبت مباحث نظری و فلسفی در آموزش هنر اشاره کرد و افزود: گاهی نوعی ضدیت با نظریه به عنوان نشانه «هنرمند واقعی» بودن تبلیغ می‌شود و ادعا می‌شود که نظریه خلاقیت را از بین می‌برد. این پژوهشگر هنر، این دوگانه‌سازی میان عمل و فکر را کاذب دانست و یادآور شد که تاریخ هنر مملو از هنرمندانی است که درگیر مسائل فلسفی و نظری بوده‌اند و این درگیری‌ها بخشی از مسیر شکل‌گیری آثارشان بوده است.

وی تأکید کرد: اگرچه لازم نیست هر هنرمندی فیلسوف یا پژوهشگر باشد و آموزش هنر نباید به انباشتن اصطلاحات نظری تبدیل شود اما میان متخصص فلسفه هنر نبودن و بی‌توجهی کامل به نظریه تفاوت بسیاری است؛ چرا که هنرمند با درگیر شدن در این مباحث به نتایجی می‌رسد که بعدها در قالب یک سبک تعریف می‌شوند. فلاح‌فر در تحلیل تکمیلی خود درباره مفهوم سبک، اظهار کرد: توالی تاریخی سبک‌ها نباید به صورت زنجیره‌ای قطعی و بسته تصور شود، بلکه تاریخ هنر بیشتر شبیه شبکه‌ای از تأثیر، واکنش، تداوم و بازخوانی است.

وی گفت: نسبت دادن یک اثر به دوره‌ای تاریخی یا جایگاهی سبکی، صرفاً بر اساس تاریخ خلق و شباهت‌های ظاهری، کاری ساده‌انگارانه است؛ زیرا ممکن است اثری از نظر فرم به امپرسیونیسم نزدیک باشد اما از حیث اندیشه هیچ نسبتی با آن نداشته باشد، یا برعکس، ظاهری متفاوت داشته باشد اما همان پرسش‌های بنیادین یک جنبش هنری را دنبال کند. فلاح‌فر تأکید کرد: یکی از وظایف اصلی تاریخ هنر، نه نام‌گذاری آثار، بلکه آشکار کردن نسبت‌های پنهان است. سبک‌ها زمانی معنا پیدا می‌کنند که ما را به فهم چرایی اثر و نگاه هنرمند به جهان نزدیک کنند.

وی افزود: اگر تقسیم‌بندی‌های سبکی جایگزین فهم اثر شوند، نه تنها کمکی به شناخت هنر نمی‌کنند، بلکه ما را از آن دور می‌سازند. فلاح‌فر در پایان گفت: هر اثر هنری پیش از آن‌که به سبکی تعلق داشته باشد، پاسخی به یک پرسش است و سبک، زبان این پاسخ است نه خودِ پاسخ. بنابراین، اگر زبان را به جای اندیشه بنشانیم، آنچه از هنر باقی می‌ماند مجموعه‌ای از شباهت‌های ظاهری خواهد بود، اما با عبور از ظاهر و رسیدن به سرچشمه زبان، سبک به راهی برای فهم عمیق‌تر هنر تبدیل می‌شود. انتهای پیام/

منبع: خبرگزاری میزان