به گزارش تجارت نیوز، مایکل هیرش، خبرنگار فارین پالسی با انتشار یادداشتی مدعی شد: برای درک تفاوت میان دوره نخست ریاستجمهوری دونالد ترامپ ــ که تا حدی مهارشدهتر بود ــ و سوءاستفادههای افراطی و جنجالبرانگیزش در دوره دوم، باید میراث طولانی و ماندگار مربی فقید رئیسجمهور را درک کرد.
روی مارکوس کوهن، «قدرتساز جهنمی» بود؛ مردی منفور که از مادری منفور به دنیا آمد. یکی از اعضای خانواده درباره دورا کوهن گفت که او انسانی «بدجنس، شرور، زشت و بددهان» بود. تنها فرزند مادر ثروتمند و وارثش. یکی از شرکای حقوقی کوهن بعدها درباره تاثیر مادرش بر او گفت: «دورا انسانی را پرورش داد که خود را کاملا آزاد از قواعدی میدانست که من و شما یا بیشتر مردم به آنها پایبندیم».
از جو مککارتی تا دونالد ترامپ
کوهن، وکیلی بااستعداد بود که در ۲۰سالگی از دانشکده حقوق دانشگاه کلمبیا فارغالتحصیل شد. او همین روحیه بیرحمانه را به صحنه سیاست ملی آمریکا آورد و در طول فعالیت سیاسیاش به یکی از چهرههای اصلی دسیسهها و بازیهای پشتپرده سیاسی تبدیل شد. کارنامه او از دوران مککارتیسم در دهه ۱۹۵۰ آغاز شد؛ زمانی که کوهن مغز متفکر آن «تفتیش عقاید آمریکایی» بود. سپس در دوران ریاستجمهوری رونالد ریگان، مربی راجر استون، استاد ترفندهای سیاسی کثیف شد و در نهایت در نیویورک دهه ۱۹۷۰، دونالد ترامپ جوان و بلندپروازی را که در حوزه ساختوساز فعالیت میکرد، تحت تعلیم خود قرار داد.
مسیر خشن و بیرحمانه کوهن در راهروهای قدرت، تا حد زیادی الگویی شد برای ترامپ. کای برد، زندگینامهنویس، و همسرش و پژوهشگر اصلی کتاب، سوزان گلدمارک، در کتاب تازه خود داستان طولانی و رسواییآمیز زندگی کوهن را روایت میکنند؛ داستان مردی که آنها او را «کلاهبرداری خودشیفته» توصیف میکنند و معتقدند نقش مهمی در شکلگیری شخصیت فرد دیگری با همین ویژگیها داشت؛ مردی که اکنون قدرتمندترین منصب جهان را در اختیار دارد.
ترامپ و کوهن، به تعبیری برادران خونی دنیای زیرزمینی سیاست بودند. هر دو در خانوادههایی ثروتمند در نیویورک متولد شدند و والدینشان آنها را مورد لطف و توجه بسیار قرار دادند. از همین رو هر دو از اخلاقمداری چندانی برخوردار نبودند و به چیزی جز بزرگنمایی و تقویت جایگاه شخصی باور نداشتند. برد و گلدمارک مینویسند پوپولیسم ضدساختار آنها «صرفا فرصتطلبانه» بود.
نویسندگان معتقدند بیشتر تاکتیکهای آشنایی که ترامپ در مسیر صعود خود به قدرت سیاسی به کار گرفته، از کتابچه راهنمای کوهن برداشت شده. از جمله این روشها میتوان به این موارد اشاره کرد: بیوقفه و بدون ترس از تناقض، به افکار عمومی دروغ بگو؛ واقعیتهای ناخوشایند را انکار کن و با ادعاهای تند و پرسروصدا آنها را تحتالشعاع قرار بده؛ هرگز به اشتباه یا شکست اعتراف نکن؛ دشمنان سیاسی خود را تحریک و تهدید کن؛ رسانههایی را که علیه تو مطلب منتشر میکنند به شکایت قضایی تهدید کن؛ ردپای مکتوب از خود باقی نگذار؛ و همیشه با متهم کردن فردی که تو را متهم کرده، دست به ضدحمله بزن. مهمتر از همه، هرگز عذرخواهی نکن.
ترامپ حتی شیوه تحقیر رقبای سیاسی با استفاده از لقبهای بیرحمانه را نیز از کوهن و رئیس سابق او، سناتور جوزف مککارتی، به ارث برد. همانطور که کوهن و مککارتی تلاش کردند به تعبیر سی.دی. جکسون، دستیار رئیسجمهور وقت، دوایت آیزنهاور، «مککارتیسم را بهعنوان جمهوریخواهی تثبیت کنند»، ترامپ نیز همین کار را با آنچه امروز «ترامپیسم» نامیده میشود انجام داده؛ یعنی ایدئولوژی حزب جمهوریخواه را از بالا تا پایین، مطابق تصویر و برداشت خود بازسازی کرده است.
استیون بریل، روزنامهنگار باسابقهای که در دهههای ۱۹۷۰ و ۱۹۸۰ هر دو مرد را در نیویورک بررسی کرده و اخبارشان را پوشش می داد، در این باره گفت: «روی کوهن فقط مربی دونالد ترامپ نبود؛ از بسیاری جهات، کوهن، دونالد ترامپ بود. عبارتهایی که ترامپ به کار میبرد، همگی عبارتهای کوهن هستند». این نکته در شرایط کنونی، چشمانداز مفیدی را ترسیم میکند؛ زیرا آنچه امروز در دوره دوم ریاستجمهوری ترامپ شاهد آن هستیم، دولتی مملو از «روی کوهنها» است.
همانطور که مگی هابرمن و جاناتان سوان در کتاب تازه دیگری به نام «تغییر رژیم: درون ریاستجمهوری امپراتوری دونالد ترامپ» مستند کردهاند در مقایسه با دوره نخست ریاستجمهوری ترامپ، رئیسجمهوری کنونی آمریکا کابینه خود را از وفادارانی سرسپرده و مطیع پر کرده است. به نظر میرسد بیشتر آنها نیز مانند کوهن حاضرند هر دروغی را ترویج کنند، هر دشمنی را از سر راه بردارند و هر قانونی را که ترامپ بخواهد زیر پا بگذارند.
ترامپ در ماه اوت توانست تاد بلانش، وکیل شخصی وفادار خود، را از سد تایید سنا عبور دهد و بر مسند دادستانی کل آمریکا بنشاند. در نتیجه، ترامپ احتمالا بیش از هر زمان دیگری از خدمات یک کارگزار سیاسی شبیه کوهن برخوردار خواهد بود؛ فردی که حاضر است دشمنان سیاسی او را تا آخرین مرحله تحت فشار قرار دهد و تحت پیگرد قضایی قرار دهد.
همانطور که ترامپ بعدها به شکلی ماهرانه از شبکههای اجتماعی برای شکل دادن به تصویر عمومی خود بهره گرفت، کوهن نیز در دوران پیش از اینترنت، تکنیکهای القای شایعه و بدگمانی را از ستوننویسان سرشناسی همچون والتر وینچل و جورج سوکولسکی آموخت. برد و گلدمارک در این باره نوشتند که این افراد «به او یاد دادند چگونه شایعه بپراکند».
مککارتی پس از چند سال ایجاد ترس و انتشار گسترده دروغ ــ بدون آنکه حتی وجود یک کمونیست در دولت را ثابت کند ــ سرخورده و تحقیرشده از صحنه ملی سیاست کنار رفت و سنا نیز او را توبیخ کرد. تلاش او برای درهم شکستن ساختار سیاسی حاکم بر واشنگتن شکست خورده بود. اما حدود شش دهه بعد، تاکتیکهای کوهن سرانجام و پس از مرگش، در ایجاد عوامفریبی موفقیتآمیز به ثمر نشستند و حتی به نابودی ساختار سیاسی حاکم کمک کردند.
ترامپ، که بهمراتب شیاد سیاسی بااستعدادتری از مککارتی بود، بسیاری از این فنون تاریک را در جوانی از کوهن آموخت. در آن زمان، کوهن چهرهای بانفوذ و برخوردار از ارتباطات گسترده در محافل نخبگان منهتن بود.
در واقع، کوهن در نخستین معاملهای که ترامپ را در نیویورک مشهور کرد نیز حضور داشت؛ یعنی پروژه تبدیل هتل «کامودور» در دهه ۱۹۷۰. او در این پروژه با وعده کاهش مالیات، بهطور غیرقانونی برای خرید رای تلاش کرد.
بنا بر روایتهای متعدد کوهن علاقه ویژهای به آماده کردن ترامپ برای ورود به صحنه ملی سیاست داشت. ترامپ در مصاحبهای با برد و گلدمارک گفته که کوهن پیش از آنکه در سال ۱۹۸۶ بر اثر بیماری ایدز درگذرد، بارها به او گفته: «یک روز رئیسجمهور خواهی شد؛ اگر خودت بخواهی».
وجه مشترک اصلی مککارتی، کوهن و ترامپ، بیرحمی و بدبینی سیاسی است. گلدمارک در این باره نوشت: «آنها از رنجشهای شخصی خود برای تحریک احساسات خام پوپولیستی استفاده کردند؛ احساساتی که مدتها در جامعه آمریکا انباشته شده. هر سه آنها داستانپردازانی حرفهای بودند و بیشرمانه داستانهایی میساختند تا تیترهای مطبوعات زرد را تحریک کنند. آنها نارضایتیهای سیاسی علیه مهاجران، روشنفکران، تخصص علمی، فمینیستها و بهویژه سیاهپوستان و دیگر اقلیتهای غیرسفیدپوست را برانگیختند».
داستان کوهن و نفوذ او بر ترامپ تا حد زیادی به توضیح آنچه امروز در حال وقوع است کمک میکند؛ زمانی که ترامپ آشکارا بیش از گذشته نسبت به قوانین جمهوری مبتنی بر قانون اساسی بیاعتنایی نشان میدهد.
ترامپ در اوایل دوره نخست ریاستجمهوری اش، از این موضوع خشمگین بود که جف سشنز، دادستان کل وقت، حاضر نبود نقش «حلکننده مشکلات شخصی» او را ایفا کند. او در اعتراض به دستیارانش گفته بود: «روی کوهن من کجاست؟»
سشنز با کنارهگیری خود از تحقیقات درباره دخالت روسیه در انتخابات آمریکا، رئیسجمهور جدید را خشمگین کرد. او تنها یکی از چهرههای ساختار سیاسی بود که ترامپ را با امتناع از خم شدن یا زیر پا گذاشتن قواعد، ناامید کرد. پس هر یک از افرادی که جرئت میکردند حتی اندکی با تصمیمهای ترامپ مخالفت کنند یا آنها را به چالش بکشند ــ از جمله جان کلی، رئیس دفتر کاخ سفید، اچ. آر. مکمستر، مشاور امنیت ملی، رکس تیلرسون، وزیر خارجه، و مارک اسپر، وزیر دفاع ــ بهسرعت برکنار و وارد فهرست دشمنان ترامپ شدند.
ترامپ در دوره دوم ریاستجمهوری خود این مشکل را با کنار گذاشتن هر کسی که در دوره نخست درباره رفتار او تردید داشته، حتی حامیان قدیمیاش، حل کرد؛ چه رسد به کسانی که اندکی اصول اخلاقی داشتند.مگی هابرمن و جاناتان سوان در کتاب «تغییر رژیم» نوشتند: «ترامپ که از تجربه خود با کارکنانی که آنها را در دوره نخست “خائن” میدانست، زخم خورده بود، دچار بدگمانی و پارانویدی شده بود که میتوانست با کوچکترین اتهامی تحریک شود».
در دوره دوم، حتی کوچکترین فاصله گرفتن از اصول و روایتهای دوره نخست ترامپ ــ بهویژه دروغ آشکار درباره پیروزی اش در انتخابات ۲۰۲۰ ــ میتوانست به معنای تبعید سیاسی باشد.
برای نمونه، رابرت اوبراین دوره نخست ریاستجمهوری ترامپ را در مقام مشاور امنیت ملی به پایان رساند و بارها در مصاحبههای رسانهای از رئیسجمهور سابق دفاع کرد. اما هابرمن و سوان نوشتند: «ترامپ حافظهای طولانی داشت»، بهویژه درباره اظهارات کارکنانش پس از حمله معروف هواداران او به ساختمان کنگره آمریکا در ۶ ژانویه ۲۰۲۱.
به نوشته آنها، اوبراین در آن زمان از نظر ترامپ مرتکب «گناهی نابخشودنی» شده بود؛ او از مایک پنس، معاون رئیسجمهور، پس از ریاست او بر جلسه تایید پیروزی جو بایدن حمایت کرده بود.
ترامپ که در جریان انتقال قدرت در سال ۲۰۲۴ شاهد حمایت اوبراین از خود در تلویزیون بود، به مشاورانش گفت: «از اینجا بیرونش کنید. او هم یکی مثل پمپئوست».
مایک پمپئو، وزیر خارجه سابق ترامپ و یکی از وفاداران قدیمی او، نیز مرتکب این «گناه» شده بود که احتمال نامزدی در انتخابات درونحزبی جمهوریخواهان در سال ۲۰۲۴ در برابر ترامپ را بررسی کرده و درباره سیاستهای مالی او پرسشهایی مطرح کرده بود. هابرمن و سوان نوشتند: «از نظر ترامپ، این نابخشودنی بود».
چرایی موفقیت تاکتیکهای کوهن
ترامپ آشکارا عوامفریب بااستعدادتری است. او زودتر از هر کس دیگری ــ و سالها پس از مرگ کوهن ــ دریافت که چگونه میتوان از عطش شبکههای تلویزیونی کابلی برای جنجال بهره گرفت و چگونه میتوان جهان بیقیدوبند و فاقد حقیقت اینترنت را دستکاری کرد؛ بهگونهای که کنایهها و اتهامهای افراطی را به باورهای قطعی و فراگیر تبدیل کند.
با این حال، برد و گلدمارک یادآوری میکنند که مککارتی نیز در اوج قدرت خود اغلب چنین جایگاهی داشت. آنها به نوشته ریچارد روور، روزنامهنگار سیاسی مشهور، در مارس ۱۹۵۴ اشاره میکنند که مککارتی را «عوامفریبی معمولی نمیدانست، بلکه چهرهای سیاسی در بالاترین سطح» توصیف کرده بود که پیروانی «بسیار گسترده و متعصب» داشت.
این توصیف آشنا به نظر میرسد.از منظری دیگر باید گفت در تاریخ، دورههایی وجود دارد که جامعه و سیاست چنان دچار آشفتگی میشوند و ترس چنان گسترش مییابد که بدترین ویژگیهای انسانها و البته بدترین نوع رهبران را به سطح میآورد.
جیمز والر، نویسنده کتاب «شرور شدن: چگونه مردم عادی مرتکب نسلکشی و کشتار جمعی میشوند»، در این باره گفت وجه مشترک همه این دورهها، ترس اجتماعی است؛ ترسی که «رهبران میتوانند آن را به احساس تهدید موجودیتی تبدیل کنند.
پس از شکستهای جهانیشدن و رهبری آمریکا که از حملات ۱۱ سپتامبر و جنگ عراق آغاز شد و در شرایط افزایش نابرابری درآمدی، بسیاری از این ترسها شدت گرفتهاند و زمینه را برای عوامفریبی فراهم کردهاند. در این میان کوهن و مککارتی نیز شیاطین ملیگرایی مشابه آنچه ترامپ امروز برمیانگیزد را فراخواندند؛ هرچند عوامفریبی اولیه کوهن با هدف مبارزه با کمونیسم در اوج جنگ سرد انجام میشد.
برد و گلدمارک در این باره نوشتند: «مشابه هواداران سرسخت جنبش «آمریکا را دوباره باشکوه کنیم» (MAGA) دونالد ترامپ در چند دهه بعد، پایگاه اجتماعی مککارتی شامل پوپولیستهای کشاورزی و ساکن مناطق غرب میانه بود که اغلب نسبت به نخبگان شهری، استادان دانشگاه، دیپلماتهای کتوشلواری، یهودیان، مهاجران و سیاهپوستان ــ در واقع هر کسی که میتوانست دیگری نامیده شود ــ بدگمان بودند. غریزه آنها انزواطلبانه و بومیگرایانه بود».
یک عامل دیگر که ممکن است به موفقیت بیشتر ترامپ در دوره کنونی کمک کرده باشد، این است که او برخلاف مککارتی توانسته طبقه مالک سرمایه و در واقع ساختار اقتصادی حاکم را نیز با خود همراه کند.
منبع: تجارت نیوز