روزنامه اطلاعات در گزارشی نوشت: یک قیمت تازه برای بنزین در نقطه ای از کشورکافی بود تا برای چند ساعت، جامعهای که گرفتار مشکلات معیشتی و تورم است، دوباره روی یک نقطهٔ حساس متمرکز شود.آنچه در این زمینه در ۲۲ مرداد ۱۴۰۵ در دل توییتر فارسی شاهد آن بودیم، صرفا یک اعتراض قیمتی نبود بلکه نمایشی فشرده از واکنش جامعهای بود که میان خستگی، کنایه، ترس و امیدواری در نوسان است.
اجرای چندساعتهٔ طرح فروش بنزین با نرخ پالایشگاهی در کرمان و توقف ناگهانیاش، بیش از آنکه دربارهٔ خودِ بنزین باشد، بهانهای شد برای بیرونریختن انباشتهای از نگرانیها دربارهٔ معیشت، اعتماد، عدالت و هویت. در این گزارش، بهجای تمرکز بر عدد و نمودار، تلاش میکنیم گفتمانهای اصلی آن شب را از زاویهٔ اجتماعی و معیشتی بخوانیم؛ ببینیم چه کسانی حرف زدند، چرا اینطور حرف زدند و این حرفها چه چیزی دربارهٔ وضعیت واقعی جامعه به ما میگوید. سفرهای که کوچکتر شد اولین و ملموسترین لایهٔ واکنشها،کاملا معیشتی بود.
در میان بیش از ۲۱ هزار توییتی که آن روز دربارهٔ بنزین منتشر شد، سهم قابلتوجهی به گلایههای ساده و بیپیرایه از افزایش هزینههای زندگی اختصاص داشت؛ گلایههایی که نه از سر تحلیل اقتصادی، بلکه از دل حسابوکتاب روزانهٔ یک خانوار بیرون میآمد. مقایسهٔ طنزآمیز قیمت بنزین با قیمت یک ساندویچ یا اشارههای تلخ به این که حقوق کارگری هنوز عقبمانده اما قیمتها یکشبه چند برابر میشود، نشانههایی از همین لایه بودند. نکتهٔ ظریفتر اینجاست که این بار، معیشت با زبان تازهای بیان شد: زبان اقتصاد پلتفرمی.
حضور پررنگ کلمهٔ «اسنپ» در میان پرتکرارترین واژگان آن شب، تصادفی نبود. برای بخش بزرگی از کاربران، بنزین دیگر فقط سوخت خودروی شخصی نیست؛ ابزار امرارمعاش روزانهٔ میلیونها راننده و پیک موتوری و خودرویی است که بدون بیمهٔ رسمی، بدون قرارداد کار و با درآمدی که هر روز با تورم کمتر می شود، روی جادهاند. وقتی نرخ سوخت بیمقدمه تغییر میکند، این قشر نه یک هزینهٔ جانبی، بلکه یک ضربهٔ مستقیم به کل درآمدشان را تجربه میکند. این صدا، در دل هیاهوی سیاسی آن شب، کمرنگتر از آنچه سزاوارش بود شنیده شد.
طبقهای که دیر شنیده شد اگر با دقت به فهرست کاربران تأثیرگذار آن شب نگاه کنیم، یک نکتهٔ جامعهشناختی جالب پیدا میشود؛توییتر فارسی، آینهٔ کاملی از جامعهٔ ایران نیست. کسانی که آن شب بیشترین بازدید و تعامل را گرفتند -از کارشناسان اقتصادی گرفته تا طنزپردازان سیاسی- عمدتا از طبقهٔ متوسط شهری، باسواد و متصل به اینترنت پرسرعت بودند. صدای واقعی کارگر روزمزد، دستفروش یا خانوادهٔ کمدرآمدی که بنزین را حتی برای رفتن سر کار هم بهسختی تهیه میکند، کمتر مستقیم شنیده شد و بیشتر از زبان دیگران، بهصورت روایت یا نقلقول، بازتاب پیدا کرد.
این شکاف بازنمایی، خودش بخشی از داستان است. وقتی دربارهٔ واکنش اجتماعی به یک شوک قیمتی حرف میزنیم، باید حواسمان باشد که این واکنش را عمدتا همانهایی روایت میکنند که امکان روایتگری دارند، نه لزوما همانهایی که بیشترین آسیب را میبینند. شاید همین فاصله، یکی از دلایلی باشد که چرا سیاستگذار گاهی از عمق نارضایتی واقعی غافل میماند؛ او صدای بلندِ توییتر را میشنود، اما سکوت خاموشتر و آسیبپذیرتر جامعه در همان سکوتش باقی میماند. خندهای که بهجای فریاد نشست مقایسهٔ لحن آن شب با فضای برخی ناآرامیهای معیشتی چیز مهمی را نشان میدهد.
آنزمان، شوک قیمتی بهسرعت به خیابان کشیده شد. اینبار، با وجود خشم و نگرانی گسترده که نزدیک به ۸۰ درصد بار احساسی محتوای پربازدید را تشکیل میداد، واکنش غالب در فضای مجازی باقی ماند و بیشتر با طنز، کنایه و مقایسه بیان شد تا با فراخوان اعتراض خیابانی. توییتهایی که بیشترین لایک را گرفتند، نه شعارهای تند، بلکه مقایسههای طنزآمیز و گزنده بودند؛ مقایسهٔ قیمت بنزین با ساندویچ یا کنایه به تناقض رفتار مسئولان. این تغییر لحن را میتوان از دو زاویه خواند.
از یکسو میتواند نشانهٔ موقعیت شناسی و شعور بالای مردم است که در شرایط کنونی و فضای جنگ ناشی از تهاجم بیگانگان به ایران ترجیح می دهند. بهانه به دست دشمن برای نابودی کشورشان ندهند. از سوی دیگر، همین طنز، خودش نوعی مقاومت نرم است؛ زبانی که درآن، جامعه بیآنکه اعتراضات آشکار و خیابانی کند، نارضایتیاش را با صدای بلند اعلام میکند. بهاینترتیب فضای مجازی بهجای خیابان، به دریچهٔ اصلی تخلیهٔ فشار اجتماعی بدل شده است؛ دریچهای که اگر بسته یا نادیده گرفته شود، ممکن است فشار پشت آن بهشکل دیگری سر باز کند.
جنگ پذیرفتنی است، بیعدالتی نه لایهٔ دیگری از واکنشها، بُعد ملی و هویتی ماجراست. تکرار زیاد واژههایی مثل «امریکا»، «تنگهٔ هرمز» و «ترامپ» نشان میدهد کاربران، بحران سوخت را کاملا از تنشهای بینالمللی جدا نمیبینند اما آنچه از دل توییتها بیرون میآید، یک قاعدهٔ اخلاقی نانوشته و در عین حال بسیار روشن است؛مردم آمادهاند هزینهٔ واقعی جنگ، تحریم و محاصره را بپذیرند، اما زمانیکه همان هزینه با بیعدالتی همراه شود -مثلا وقتی خودرو داخلیِ کمکیفیت هنوز چند برابر قیمت جهانیاش فروخته میشود- آستانهٔ تحملشان بهسرعت میشکند.
این را میتوان نوعی «اقتصاد اخلاقی» نانوشته در ذهن جامعه دانست؛ مردم صرفا به رقم قیمت، واکنش نشان نمیدهند، به این واکنش نشان میدهند که آیا بار سنگینی که روی دوششان گذاشته میشود، منصفانه توزیع شده یا نه. وقتی بنزین گران میشود اما انحصار خودروسازی داخلی دستنخورده میماند، پیام ضمنی که کاربران دریافت میکنند این است که فشار اقتصادی، انتخابی و گزینشی اعمال میشود؛ نه یک ضرورت مشترک که همه بهطور برابر آن را تحمل کنند. وقتی همهچیز به یک نام گره میخورد در نبود یک روایت رسمی شفاف، مسئولیت این بحران بهسرعت شخصیسازی شد.
نام رئیسجمهوری، بیش از هر نهاد یا مقام دیگری در توییتها و منشنها تکرار شد؛ نه وزارت نفت، نه شرکت پخش فرآوردههای نفتی، نه حتی استانداری کرمان که مبداء اجرای طرح بود. این الگو گویای یک واقعیت اجتماعی مهم است؛ در غیاب اطلاعرسانی نهادی و شفاف، ذهن جمعی بهجای نهادها، به دنبال یک چهرهٔ واحد برای مسئولدانستن میگردد. این «شخصیسازی مسئولیت»، از یک زاویه، فشار سیاسی سنگینی بر مقام ارشد وارد میکند اما از زاویهای دیگر، به ضعفهای واقعی در لایههای اجرایی و میانی اجازه میدهد از دید عمومی پنهان بمانند.
این خلاء اعتماد، خود را در الگوی رفتاری «تست و عقبنشینی» هم نشان داد. توقف ۲۴ساعته طرح در کرمان، بهجای آنکه نشانهٔ پاسخگویی خوانده شود، از سوی بسیاری از کاربران بهعنوان یک «آزمایش افکار عمومی» تفسیر شد؛ گویی تصمیم از ابتدا برای سنجش واکنش مردم بوده، نه یک برنامهٔ جاافتاده و مطالعهشده. این تفسیر حتی اگر کاملا منصفانه نباشد، بهروشنی نشان میدهد که سرمایهٔ اعتماد میان مردم و نهاد تصمیمگیر، به نقطهای رسیده است که هر اقدام، حتی محتاطانهترینها، با بدبینی بهعنوان یک ترفند خوانده میشود.
جایی که مردم، خودشان کارشناس شدند در میان همهٔ خشمها و کنایهها، یک جریان کوچک اما معنادار هم وجود داشت؛ کاربرانی که بهجای گلایهٔ صرف، وارد بحث فنی شدند. پیشنهادهایی مثل استفاده از ظرفیت قانونی موجود برای خودروهای برقی، توکنیزهکردن سهمیهٔ سوخت یا توزیع یارانه بر پایهٔ کد ملی بهجای مالکیت خودرو، از دل همین جریان بیرون آمد. اگرچه این صداها در مقایسه با موج احساسی غالب، کمتر شنیده شدند اما نشان میدهند که جامعه حتی در اوج بحران، ظرفیت مشارکت فکری و راهحلمحور را از دست نداده است. این نکته از منظر اجتماعی اهمیت دارد؛
در جامعهای که اعتماد نهادی در آن افت کرده، دانش و تخصص بهجای آنکه از بالا به پایین منتقل شود، گاهی از میان خودِ شهروندان سر برمیآورد. این موضوع میتواند هم فرصت باشد -منبعی از مشارکت مدنی که سیاستگذار میتواند از آن بهره ببرد- و هم هشدار، چون نشان میدهد بخشی از جامعه دیگر منتظر راهحل از سوی نهادهای رسمی نمیماند و خودش وارد میدان تحلیل و پیشنهاد میشود. آینهای که بنزین جلوی جامعه گرفت اگر بخواهیم آن شب پرالتهاب را در یک جمله خلاصه کنیم، باید بگوییم بنزین فقط بهانه بود. آنچه واقعا به نمایش درآمد، وضعیت یک قرارداد اجتماعی فرسوده بود؛
قراردادی که در آن، مردم حاضرند سختیهای واقعی -جنگ، تحریم، محاصره- را تحمل کنند، اما دیگر حاضر نیستند این تحمل را بدون توضیح، بدون شفافیت و بدون تضمین عدالت در توزیع بار بپذیرند. خشمی که آن شب در قالب طنز، کنایه، منشن و هشتگ بیرون ریخت، در واقع انباشتهای از نگرانیهای معیشتی، بیاعتمادی و حس نابرابری در تقسیم هزینههای اقتصادی بود که تنها یک جرقهٔ کوچک -یک تصمیم چندساعته در کرمان- برای بیرونزدن لازم داشت.
شاید مهمترین درسی که از دل آن شب میتوان گرفت، این باشد که در جامعهای با این سطح از خستگی اقتصادی و حساسیت اجتماعی، هیچ تصمیمی -هرقدر هم کوچک یا آزمایشی- کاملا بیاثر یا موضعی باقی نمیماند. هر تصمیم، بلافاصله به یک آزمون بزرگتر دربارهٔ اعتماد، عدالت و همبستگی اجتماعی بدل میشود؛ آزمونی که پاسخش را نه فقط اقتصاددانان، بلکه رانندهٔ اسنپ، کارگر روزمزد و کاربر خستهای که میان خنده و خشم مانده، هرکدام بهشیوهٔ خودشان میدهند.
منبع: آوش