چشم‌اندازی به حاشیه

چشم‌اندازی به حاشیه

به گزارش گروه رسانه‌ای شرق،

پیام حیدرقزوینی: داستان‌هایی که در مجموعه «تیغ خورشید» دونال رایان گرد آمده‌اند، گرچه داستان‌هایی به‌هم‌پیوسته نیستند اما ویژگی‌های مشترکی تمام آنها را به هم پیوند داده و نوع نگاه ویژه نویسنده را به جهان پیرامونش به تصویر کشیده است. این داستان‌ها اغلب در فضای ایرلند روستایی می‌گذرند و آدم‌های قصه‌ها نیز کم‌وبیش به اعماق همین فضا تعلق دارند. فضایی که در بیشتر داستان‌ها تیره و تلخ و همراه با خشونت است و شخصیت‌هایی حاشیه‌ای، ازخودبیگانه، منزوی و تک‌افتاده را در چنین فضایی نشان داده است.

به عبارتی، داستان‌های «تیغ خورشید» بیش از هر چیز به تنهایی، انزوا، خشونت، اندوه و امیدهای ازدست‌رفته پرداخته‌اند و غالبا در فضایی تاریک و ناامیدکننده روایت می‌شوند. تقریبا تمام شخصیت‌های این داستان‌ها با شکلی از تنهایی و انزوا درگیرند. همچنین بسیاری از داستان‌ها به تأثیرات خشونت، چه خشونتی که خود آدم‌ها مرتکب شده‌اند و چه خشونتی که توسط محیط پیرامون بر آنها تحمیل شده، پرداخته‌اند. البته در میان فضای تاریک و تلخ، لحظاتی از ارتباط انسانی و امید نیز وجود دارد. داستان «دردسر» نمونه خوبی برای نشان‌دادن برخی دغدغه‌های اصلی دونال رایان در «تیغ خورشید» است.

داستانی که در آن خشونت آشکار و پنهان جهان پیرامون نسبت به آدم‌هایی حاشیه‌ای به تصویر کشیده شده است. «دردسر» روایتی است که از زاویه دید دختربچه‌ای بیان می‌شود که هم‌زمان چند موقعیت بحرانی را تجربه می‌کند. او همراه پدرش به یک تعمیرگاه که بیشتر شبیه به ضایعاتی است، می‌رود و در همان ابتدا می‌فهمد که به‌ خاطر ظاهر پدرش که نشان‌دهنده فقرشان هم هست در معرض مواجهه با بحران قرار دارد: «چیزی در دلم می‌سوخت. بابا همین‌جوری هم قیافه‌اش شبیه دیوانه‌ها بود؛ پوست دستش از جابه‌جا کردن سیم‌پیچ‌ها و استارت ماشین قدیمی و جدید و نیمه‌کهنه، دو، سه باری رفته بود…».

پدرش مردی سابقه‌دار است که پیش از ازدواج قول داده آدم شریفی باشد: «او تقریبا همیشه به قولش عمل کرده بود و آن زمانی هم که قولش را می‌شکست، به این دلیل بود که چاره دیگری نداشت. گاهی دردسر پیدایش می‌کرد و فرقی نداشت بابا چقدر تلاش کرده بود تا از سر راهش کنار برود». مرد این بار و در این تعمیرگاه یا باید از قید پولش بگذرد یا به هر طریقی که می‌تواند پولش را پس بگیرد. چاره‌ای جز دعواکردن ندارد و این‌چنین، دختر ناگهان از جهان کوکانه‌اش خارج می‌شود و در معرض خشونتی قرار می‌گیرد که دیگر رهایش نمی‌کند.

پدرش را پیش چشمانش تحقیر می‌کنند و آزار می‌دهند و سرانجام دستگیرش می‌کنند و او شاهد ستمی است که بر پدرش اعمال می‌شود؛ با این حال خشونت اصلی نه توسط پلیس و کارکنان تعمیرگاه، بلکه توسط مشتری زنی صورت می‌گیرد که در تعمیرگاه منتظر نشسته و مجله می‌خواند: «او زیبا بود و بوی خوبی هم می‌داد… نگاهش را به من دوخته بود و لبخند می‌زد و از کفش‌های کانورسم تعریف کرد و من هم از موهایش تعریف کردم».

پس از دعوا و تنشی که در تعمیرگاه رخ می‌دهد، زن می‌خواهد دختربچه را از محل دعوا دور کند و او را برساند و وقتی می‌پرسد که او کجا زندگی می‌کند، ناخودآگاه جایگاه دختر را به یادش می‌آورد و او یکباره خود را متعلق به جهانی دیگر می‌بیند. وقتی دختر نام محله‌شان را می‌گوید زن تعجب می‌کند که آنها اصلا در خانه زندگی می‌کنند. در تصور زن، آنها دوره‌گرد و کولی‌اند و قاعدتا باید در کاروان زندگی کنند و می‌گوید «این رسمه که کولی‌ها همیشه توی کاروان زندگی کنن».

همین یک جمله زن، تمایز میان دختر و جهان پیرامونش را پررنگ می‌کند: «از آن روز حرف‌های زیادی، درست یا غلط، درباره خودم شنیدم که با اطمینان گفته شدند و در صدای گوینده‌شان کوچک‌ترین ردی از شک و تردید شنیده نمی‌شد، اما طوری گفته می‌شد که می‌فهمیدی گوینده درباره او باوری دارد؛ باوری که تا دنیا دنیاست، هیچ حقی به آن ندارد. اما آن ‌بار بیش از همه و عمیق‌تر به من نفوذ کرد. تا پیش از آن هرگز کلمه‌هایی این‌چنین نشنیده بودم؛ کلمه‌هایی که شباهتم به دیگران را از من گرفته و مرا از این اینکه خودم بودم، متأسف کردند».

موقعیت طردشدگی و تمایز اجتماعی با این اتفاق به‌عنوان بخشی از هویت دختربچه چنان برایش درونی می‌شود که آن را در بزرگسالی هم نمی‌تواند رها کند: «با اینکه بزرگ شده‌ام و هنوز هم برای چندسالی بزرگ‌تر خواهم شد تا 18 یا 19‌ساله شوم، هرگز با غروری که تا قبل از آن روز راه می‌رفتم، راه نخواهم رفت. تا قبل از اینکه آن خانم به من نگاه کند و مرا در دسته دیگری بگذارد و کوچکم کند و مرا از خودش، بی‌اینکه حتی بداند، پاک کند و حتی لحظه‌ای هم به ذهنش نرسد که جز مهربانی کاری در حق من کرده باشد. راه و رسم بعضی چیزها همیشگی است؛

مثل جریان رودخانه، سبزی چمن، یا دردسری که بابا را دنبال کند یا برق سرسخت باور در چشمان مردم». داستان «دردسر» مثل برخی دیگر از داستان‌های مجموعه «تیغ خورشید» با نگاهی انتقادی به باورهای کهنه‌ای که ریشه در گذشته دارند پرداخته است. جمله ابتدایی داستان اشاره‌ای است به تعصبات اجتماعی و سنتی که اگرچه می‌توانند ظاهری فریبنده داشته باشند اما در بطن آنها خشونت و طردی اجتماعی نهفته است. کلیشه‌ها و تعصبات فرهنگی یا طبقاتی با گذر زمان هم کم‌رنگ نمی‌شوند و سطر نخست داستان آنها را با چیزی طبیعی مقایسه می‌کند: «راه و رسم بعضی چیزها درست مثل آبی آسمان است؛ همیشگی».

روایت اول‌شخص داستان‌های «تیغ خورشید» از ویژگی‌های قابل توجه کتاب است. روایتی که با تسلط، ذهنیت شخصیت‌هایی از اقشار و طبقات مختلف جامعه را به تصویر کشیده و زبانی مختص به خود آنها آفریده است. به‌جز داستان «دردسر» برخی دیگر از داستان‌های «تیغ خورشید» هم در فضای مکان‌هایی سنتی از ایرلند می‌گذرند و شخصیت‌هایشان آدم‌هایی واقعی از لایه‌ها و طبقات مختلف اجتماعی هستند. در این داستان‌ها با جامعه‌ای سنتی و روستایی در جهان قرن بیست‌و‌یکم روبه‌روییم و در آنها خبری از کلان‌شهرهای جهان جدید نیست. این داستان‌ها روایتی از دنیای در حال زوال به دست داده‌اند؛

جهانی که در حال ازهم‌پاشیدن است و آدم‌هایش به شکل‌های مختلف در معرض تحقیر و به حاشیه رانده‌شدن قرار دارند. دونال رایان، نویسنده معاصر ایرلندی است که چندین رمان و یک مجموعه داستان نوشته و پیش از این رمان «قلب چرخان» او هم به فارسی منتشر شده بود. تمام آثار رایان در ایرلند با استقبال خوانندگان و منتقدان روبه‌رو شده‌اند و یکی از آثارش در سال 2025 برنده جایزه اورول هم شده است. همچنین در سال 2021 او نخستین ایرلندی‌ای بود که برنده جایزه مونه برای ادبیات اروپایی شد.

منبع: شبکه شرق