هرچه جهان بیشتر به سمت دیدهشدن حرکت کرده، مرز میان «واقعیت» و «روایت» نیز کمرنگتر شده است. امروز بسیاری از آدمها، برندها و حتی فضاهای گوناگون در شهر، با آنچه که هستند، دیده نمیشوند بلکه با آنچه از آنها روایت میشود شناخته میشوند. یک زمانی، شناختن یک کافه کار سادهای بود؛ طعم قهوهاش را میچشیدی، فضایش را امتحان میکردی و بر همان اساس قضاوت میکردی. امروز اما مسیر شناخت معکوس شده است؛ گاهی پیش از آنکه پا به کافهای بگذاری، تصویری از آن در ذهنت شکل گرفته تصویری که نه از تجربه مستقیم، بلکه از یک استوری، یک کپشن، یا واکنشی در فضای مجازی ساخته شده.
این تحول بیربط به منطق کلیتری نیست که این روزها بر بسیاری از حوزهها حاکم شده؛ منطق دیده شدن بهمثابه دارایی. آدمها، برندها، و حالا حتی فضاهای فیزیکی شهر، در رقابتی برای روایت شدن قرار گرفتهاند که گاه هیچ نسبتی با کارکرد اصلیشان ندارد. کافه از این قاعده مستثنا نمانده. آنچه پیشتر صرفاً محلی برای فنجانی قهوه و ساعتی آرامش بود، حالا در برخی نمونهها به بازیگری در میدان نمادها بدل شده، گاه با انتخاب هوشمندانه یک هشتگ، گاه با سکوت یا اظهارنظر درباره یک رویداد اجتماعی و گاه صرفاً با تزیین ویترین به شکلی که پیامی ورای دکوراسیون منتقل کند.
نتیجه یک جابهجایی ظریف اما تعیینکننده در معیار قضاوت این است، کافه دیگر فقط بر مبنای آنچه پشت پیشخوانش میگذرد سنجیده نمیشود، بلکه تصویر اجتماعی که در میدان عمومی از خود ساخته نیز به بخشی از هویتش بدل شده و هرچه این تصویر پررنگتر شود، سطح توقع از آن نیز بالاتر میرود؛ تا جایی که مرز میان یک بنگاه اقتصادی کوچک و یک کنشگر اجتماعی صاحب موضع، در نگاه بسیاری از مخاطبان، محو میشود. با این حال مهمتر از هر چیز، رسانه در این میان نقش تقویتکننده را بازی میکند؛ آینهای که تصویر را نه فقط بازتاب، بلکه بزرگنمایی میدهد.
و نتیجه این حاصل، روایتی است که گاه ابعادش از خود کافه از فضای واقعیاش، از رفتار واقعی صاحبانش فراتر میرود و مستقل از آن به حیات خود ادامه میدهد. اینجا دقیقاً همان پرسشی شکل میگیرد که این گزارش در پی پاسخ دادن به آن است؛ آیا هر فضایی که امکان دیده شدن پیدا میکند، ناگزیر باید نقشی فراتر از کارکرد اصلی خود بر عهده بگیرد؟
آیا یک کافه، که ماهیت آن بر ارائه خدمت و ایجاد فضایی برای گفتوگو، استراحت و دیدارهای روزمره استوار است، باید وارد میدان موضعگیریهای اجتماعی و سیاسی شود یا همین ورود، آن را در معرض خوانشها، حساسیتها و مناقشاتی قرار میدهد که از کارکرد اولیهاش فاصله میگیرد؟
رسانه چگونه کافه را بازتعریف میکند برای بررسی این مسئله، سراغ جواد صادقی، پژوهشگر و مردمشناس، رفتیم. او اما صورتبندی متفاوتی از ماجرا ارائه میدهد. از نگاه او، نسبت میان کافه، جامعه و رسانه را نمیتوان تنها از زاویه یک کسبوکار خدماتی دید و برای فهم این پدیده باید به نظریههای حوزه فضای عمومی و کنش ارتباطی رجوع کرد. با صادقی پژوهشگر و مردم شناس از این زوایه وارد بحث شدیم که چرا برخی کافهها تمایل دارند خود را بهعنوان یک کنشگر فرهنگی یا اجتماعی معرفی کنند؟ مرز میان یک کافه بهعنوان یک کسبوکار و یک کنشگر فرهنگی یا اجتماعی کجاست؟
آیا چنین مرزی وجود دارد؟ اینکه آیا اساساً وظیفه کافهها فقط ارائه قهوه و کیک است یا میتوانند نقش دیگری هم در جامعه داشته باشند؟ که این پژوهشگر میگوید، واقعیت چنین نیست که فضاهای موجود در شهر را صرفا به کارکرد اولیه خودشان نسبت دهیم. بذارید به نظریات هابرماس اشاره کنم که از نگاه او، قهوهخانهها و کافهها همواره محل شکلگیری گفتوگو و کنش ارتباطی بودهاند؛ مکانهایی که در آنها درباره مسائل اجتماعی و سیاسی بحث میشده است.
در این معنا، قهوه یا چای صرفاً بهانه حضور افراد در کنار یکدیگر است و اصل ماجرا همان گفتوگوها و تعاملات اجتماعی است.کافه یا قهوهخانه همواره فضایی بوده که در آن مسائل اجتماعی برساخته میشوند. بنابراین با این دیدگاه موافق نیستم که کافه فقط محلی برای نوشیدن قهوه و گذراندن روزمرگی است. حتی امروز نیز در برخی مناطق شمالی کشور، قهوهخانههایی وجود دارند که مردم در آنجا فقط برای نوشیدن چای جمع نمیشوند؛ بلکه درباره مسائل اجتماعی روستا، تعاونیها، فعالیتهای اقتصادی و موضوعات مختلف با یکدیگر گفتوگو و تصمیمگیری میکنند.
او درباره رفتارهای نمادینی که کافهها ایجاد میکنند، تا کنشگری نسبت به هر موضوعی در جامعه داشته باشند بر فرض اینکه اگر چنین هدفی دارند، آیا نباید در راستای سیاستها و خطمشی کشور حرکت کنند تا باعث التهاب در جامعه نشوند؟ ادامه میدهد، این مسائل در چارچوب پارادایمهای فکری مختلف معنا پیدا میکنند. اینکه شهروندان در شرایط بحرانی یا جنگی چگونه باید رفتار کنند یا حاکمیت چه مرزبندیهایی باید داشته باشد، موضوعاتی است که میتوان درباره آنها بحث کرد.
اما اگر صاحب یک کافه بهعنوان یک شهروند موضعی اتخاذ میکند، نباید فراموش کنیم که پیش از هر چیز او هم یک شهروند است؛ هرچند شهروندی که به دلیل شناختهشدن برندش بیشتر دیده میشود. صرف کنشگری سیاسی، به خودی خود، نمیتواند ایرادی داشته باشد مگر در خط مشی درست پیش نرود. صادقی میگوید، جامعه ایران در سالهای اخیر جامعهای نسبتاً ملتهب بوده است. در این مدت، روایتهای رسمی بهتدریج شکل گرفتهاند و این تصور به وجود آمده که همه شهروندان باید مطابق همان روایتها عمل کنند؛
در حالی که شاید اقتضای جامعه امروز چنین نباشد و لازم باشد هر دو طرف تا اندازهای هنجارهای خود را به یکدیگر نزدیک کنند. این مردم شناس در ادامه با توجه به حساس شدن جامعه و شکافهایی فرهنگی، سیاسی و اجتماعی ادامه میدهد، جامعه دچار شکافهای عمیقی شده و اگر این واقعیت را نادیده بگیریم یا تلاش کنیم آن را به رسمیت نشناسیم، این شکافها در مقاطعی خود را به شکل بحران نشان خواهند داد. بخشی از حساسیتهایی که امروز میبینیم، محصول همین وضعیت است.
وقتی یک جریان از امکانات رسانهای، تریبون و ابزارهای مختلف برخوردار است و جریان دیگر چنین امکاناتی ندارد، طبیعی است که کوچکترین نشانهها هم حساسیتبرانگیز شوند.
آن سوی روایت رسانهای وقتی درباره مشاهداتم به این جامعهشناس میگویم که نتیجه چندین ساعت و روزها رفتن به کافه و صحبت با مردم متوجه شدم که آنها برای چند ساعت آرامش به کافه میآمدند. قهوهای یا کیکی سفارش میدادند، کمی با دوستان یا خانواده صحبت میکردند و بعد میرفتند. به طور کلی، گروهی برای آرامش و رهایی ذهنی میآمدند، گروهی قرارهای کاری داشتند و گروهی برای دیدارهای دوستانه یا خانوادگی به کافه آمده بودند.
در چنین فضایی، ذهن مردم بیشتر درگیر پیدا کردن آرامش است تا اینکه بخواهند درباره نمادها یا پیامهای پنهان یک کافه فکر کنند، توضیح میدهد: چنین تصوری ندارم که نشانهها خیلی زود در بین آن افرادی که به کافه میروند باعث کنشگری میشود چون در درجه اول این رسانهها هستند که موضوعات را برجسته میکنند، اگر هم در آن فضا نمادهای دیگری وجود داشت، اغلب افرادی که به کافه میآمدند، اساساً برای توجه به این نمادها آنجا نبودند و ذهنشان درگیر برداشتهایی نمیشد. اجازه بدهید مثالی بزنم. ما هر روز از نمادها و ایموجیهای مختلف استفاده میکنیم؛
مثلاً ایموجی «دستهای بههمچسبیده» را خیلیها برای تشکر یا قدردانی میفرستند. بعدها ممکن است کسی بگوید این نماد ریشه در فرهنگی خاص دارد، اما واقعیت این است که بسیاری از کاربران هنگام استفاده از آن، اصلاً چنین معنایی در ذهن ندارند. من خودم بارها از این ایموجی استفاده کردهام، بدون اینکه چنین برداشتی داشته باشم و احتمالاً باز هم از آن استفاده خواهم کرد. در مطالعات ارتباطات، بحث «رمزگذاری و رمزگشایی پیام» مطرح است. بر اساس این نظریه، یک پیام واحد میتواند از سوی افراد مختلف به شیوههای متفاوت تفسیر شود.
نوع برداشت هر فرد به عواملی مانند پیشینه فرهنگی، تجربه زیسته، سواد رسانهای، طبقه اجتماعی، جنسیت و بسیاری عوامل دیگر بستگی دارد. حالا اگر در کافهای نشانهای بولد میشود قرار نیست کارکرد طبیعی کافه تغییر نکند چون آنچه رخ داد، بیشتر ناشی از حساسیتی بود که بعداً توسط برخی جریانهای رسانهای برجسته شد. او ادامه میدهد باید توجه داشت که چنین حساسیتهایی را نمیتوان به همه افراد یا همه جریانهای فکری تعمیم داد. در میان نیروهای مذهبی، انقلابی یا حتی بدنه حاکمیت نیز نگاههای متفاوتی وجود دارد.
برخی ممکن است یک موضوع را مسئلهای مهم بدانند و برخی دیگر اساساً آن را مسئله تلقی نکنند. بر همین اساس در مواجهه با مسائل اجتماعی، دستکم دو نوع سیاستگذاری وجود دارد؛ یکی مبتنی بر کاهش تنش و دیگری مبتنی بر برخورد سختگیرانه. هر یک از این دو رویکرد پیامدهای متفاوتی به همراه دارند و باید بررسی کرد کدامیک در عمل، به کاهش تنشهای اجتماعی کمک میکند. تجربه سالهای اخیر نشان داده است که جامعه بسیار پیچیدهتر از آن است که بتوان با تحلیلهای ساده درباره آن قضاوت کرد.
بسیاری از پیشبینیهایی که درباره تحولات اجتماعی مطرح میشد، در عمل محقق نشد و جامعه مسیرهای متفاوتی را تجربه کرد. البته باید این موضوع را در نظر گرفت در اتفاقاتی مانند حجاب، فیلترینگ و سایر مسائل اجتماعی نیز همین پیچیدگی وجود دارد. بنابراین، مهمترین مسئله این است که سیاستگذاری تا چه اندازه بتواند با واقعیتهای اجتماعی هماهنگ شود و به جای تشدید شکافها، زمینه کاهش تنش و گفتوگو را فراهم کند.
مرز میان کنشگری و کسب و کار فارغ از نقش رسانهها در برجستهسازی رخدادها، یک واقعیت انکارناپذیر است؛ هرچه یک کافه از مأموریت اصلی خود فاصله بگیرد و بکوشد در قامت یک کنشگر فرهنگی، اجتماعی یا سیاسی ظاهر شود، به همان میزان نیز از جایگاه یک کسبوکار بودن، خارج شده و وارد میدان منازعات اجتماعی خواهد شد. کافه، تا زمانی که کافه بماند، محل گفتوگو، استراحت، دیدارهای روزمره است؛ اما زمانی که آگاهانه تصمیم میگیرد در عرصههای دیگر ایفای نقش کند، دیگر نمیتواند انتظار داشته باشد تنها با معیارهای یک کافه مورد قضاوت قرار گیرد.
هر نقش تازه، مسئولیتها و پیامدهای تازهای نیز به همراه دارد. شاید مسئله اصلی نیز دقیقاً همینجا باشد؛ جامعه معمولاً از یک کافه انتظار ندارد بیش از آنچه هست باشد. آنچه مردم از چنین فضایی میخواهند، امنیت روانی، آرامش، کیفیت خدمات و فرصتی برای گفتوگو و معاشرت است. هر اندازه یک کافه از این کارکرد فاصله بگیرد و خود را به بخشی از رخدادهای فرهنگی، اجتماعی یا سیاسی پیوند بزند، همان اندازه نیز از انتظار طبیعی مخاطبانش فاصله میگیرد.
چون آنچه به یک کافه اعتبار میبخشد، نه حجم دیدهشدن آن در رسانهها، بلکه تواناییاش در حفظ همان هویتی است که مردم از ابتدا برای آن به سراغش میروند؛ جایی برای میزبانی، نه میدان رقابت برای کنشگری.
منبع: رسانیوز