مهدی مکینژاد- عضو هیئتعلمی فرهنگستان هنر جمهوری اسلامی ایران: حسن خادم، نویسنده و رماننویس برجسته، پرکار و باهوش اما کمترشناختهشدهای است. او قریب به 250 کتاب و داستان کوتاه نوشته اما بدون سروصدا و هیاهو. در زمان حیات پربارش، هیچوقت ادعایی نداشت. ترجیح میداد در سکوت و خلوت به نویسندگی، تخیل و نوشتن بپردازد. عاشق نوشتن بود و دنیای خاص خودش را داشت. در نوشتههایش، مرز بین رؤیا، خواب و بیداری حس نمیشد. به قول خودش، «جوابهایم را یا در بیداری یا در خواب پیدا میکنم».
علاقه ایشان به داستان بهگونهای بود که 24 ساعت فکر میکرد، میاندیشید و اتفاقات روزمره را بهگونهای عجیب به ماورای گذشتهها پیوند زده و سوژههایش را ساخت و پرداخت میکرد. سبک او ترکیبی از رئالیسم جادویی با عناصر خیالانگیز و وهمآلود بود. چرخه مرگ و حیات برایش اهمیتی ویژه داشت و در اغلب داستانهایش بهگونهای به این مسئله میپرداخت. در لایههای زیرین داستانها به مسائل اجتماعی، مذهبی و انسانی میپرداخت. او نویسندهای بود که با گوشت و پوست و استخوان، واقعیتهای جامعه را در کوچه و خیابان درک کرده بود. هر وقت میدیدمش، پر از ایده بود.
حتی سه روز قبل از مرگ، نگران کتابها و اوراق چاپنشدهاش بود. چقدر زود این مرگ نابهنگام طومار زندگیاش را پیچید و ناخواسته، اسیر همان چیزی شد که همیشه از آن واهمه داشت.
شکاریم یکسر همه پیش مرگ/ سری زیر تاج و سری زیر ترگ
اولین بار او را در دفتر نخستوزیری در ساختمان شماره پنج نهاد ریاستجمهوری در خیابان پاستور دیدم. مردی بلندبالا، لاغراندام اما خوشرو و کمحرف. طی سالیان رفاقت و دیدارهای گاه و بیگاه و آشنایی با کتابها و داستانهایش، برایم این سؤال پیش آمده بود که چطور نویسندهای با این قلم و تخیل قوی، امور دفتری این نهاد را انجام میدهد؟ خودش به این سؤال جواب داد و گفت: «من اینجا راحتم، آرامش دارم و کسی به اندازه مهندس موسوی من را درک نمیکند». البته این انس و الفت سابقه قبلی داشته است. خادم در دهه ۶۰ و حدود ۴۰ سال پیش، پایش به دفتر روزنامه جمهوری باز شد.
در نخستین دیدارش مهندس موسوی از او پرسیده بود چهکارهاید؟ میگوید کتابنویسم. یعنی چه؟ یعنی داستان مینویسم. سردبیر روزنامه میگوید چند کتاب بیاور و در دیدار دوم پی به ظرفیتها و قابلیتهایش برده و در بخش فرهنگی روزنامه مشغول فعالیت شد. با رفتن مهندس به وزارت خارجه، عرصه بر خادم تنگ شد. او با مراجعه به وزارتخانه، تقاضای همکاری داد اما مهندس گفته بود اینجا اسیر کارمندی میشوید و برای شما که یک نویسنده توانا هستید مناسب نیست. ما در عرصه داستان ضعیف هستیم و شما در همان روزنامه بمانید بهتر و مؤثرتر میتوانید به این حوزه ادبیات کمک کنید.
طی این ۴۰ سال با همه فراز و نشیبهایش، از دفتر روزنامه و حزب جمهوری اسلامی تا دفتر نخستوزیری، همواره نه بهعنوان یک کارمند، بلکه بهعنوان یک دوست و رفیق مورد حمایت مهندس بود و با همه سختیها و گرفتاریهای شخصی، دست از نوشتن و گفتن حق برنداشت و حق رفاقت و مردانگی را تا لحظه مرگش به جا آورد. فضای ذهنی و دغدغههای خادم با آن روح لطیف و حساسش، بهگونهای بود که نمیتوانست با هرکسی کار کند. در آن فضا و کنار کار دفتر، او فعالیتهای مشترکی هم با مهندس تعریف میکرد و با ذوق پیگیر آن میشد؛
خواندن کتاب و یادگیری زبانهای دیگر بهویژه فرانسه که خود چنان ادامهاش داد که دیگر متنها را بدون نیاز به مترجم میخواند و متونی پیچیده و ادیبانه را ترجمه میکرد.
حسن خادم یک زندگی شرافتمندانه و عادی را انتخاب کرد. هرگز از موقعیتی که داشت سوءاستفاده نکرد. خودش نقل میکرد برای تعمیر منزلم نیاز به 150 هزار تومان پول داشتم. صد هزار تومان از صندوق قرضالحسنه شهید رجایی وام گرفتم و به مهندس موسوی گفتم ما که از صبح تا شب اینجا کار میکنیم، به صندوق بگویید 50 هزار تومان دیگر به من قرض بدهند. مهندس فرمودند نمیتوانم و شما با دیگران هیچ فرقی ندارید. خادم فضای آرام و محیط صادقانه نخستوزیری را به هرجای دیگری ترجیح میداد و در کنار همه این سختیها، دغدغهاش فقط نوشتن بود.
مثل هر نویسنده دیگری در چاپ کتابهایش مشکلات عدیدهای اعم از مالی و سانسور داشت. این اواخر به دلیل هزینههای سرسامآور نشر، فقط تعداد محدودی از کتابهایش را با هزینه شخصی چاپ میکرد. در حاشیهنویسی آخرین کتاب اهداییاش، به این مهم اشاره کرده است. حتی پیشاپیش گفته این کتابش (همهجا من بودم) مجوز چاپ نمیگیرد، چون به موضوع تناسخ و مسائلی مانند «عدالت خداوندی» پرداخته است.
این نویسنده تاکنون بیش از 183 داستان کوتاه منتشر کرده و حدود 50 تا 60 داستان آماده انتشار دارد. از مجموع 48 کتاب نوشته شده، 27 کتابش چاپ شده است. یکی از کتابهای متفاوتش، فرهنگ فرانسه و فارسی در 700 صفحه است. آثار چاپشده دیگرش مثل طاعون زمین، خنجر برهنه، غار آسمان، اقیانوس آرام و آب تلخ بسیار جذاب و خواندنی هستند. رمان آب تلخ میتواند همتای آثار صادق هدایت باشد. تنها کتابی که به سفارش تألیف کردند، کتاب چهارجلدی پابرهنههاست؛ رمانی بلند که زندگی شهید رجایی را روایت میکند. جالب اینجاست که اسم کتاب را میرحسین پیشنهاد دادند. پارهای از آثارش به زبانهای دیگر ترجمه شدهاند، ازجمله کتاب باغهای مرمر که به فرانسه ترجمه شده است.
داستان کتاب سوسک پرنده جالب است. خادم از استاد خسروجردی نقاش میخواهد داستان را بخواند و براساس محتوای آن، طرح جلد بزنند. خسروجردی بدون خواندن کتاب طرحی میزنند و هنگام چاپ، طرح زیر دستگاه مچاله میشود. همان طرح مچالهشده را به نویسنده ارائه میدهد. خادم میگوید طرح جلد باید یک سوسک داشته باشد و خسروجردی قبول نمیکند. در همین حین، باد پاییزی میوزد و در را باز میکند. به همراه برگ و خاشاک، یک سوسک روی طرح جلد مینشیند و با این اتفاق طرح جلد این کتاب کامل میشود. مهندس موسوی کتاب «سوسک پرنده» را با آثار «کافکا» مقایسه میکرد.
داستان هیچ نویسندهای ازجمله حسن خادم هرگز تمام نمیشود. داستانهای او بخشی از حافظه جمعی ایراناند که به رودخانه فرهنگ جاری شدند.
یادش بخیر و روحش در آرامش باشد. در یکی از همین آخرین دیدارها به ایشان گفتم جناب خادم، داستانهایتان کمی تلخ و سیاه هستند و مرگ جزء لاینفک نوشتههایتان است. در جواب فرمودند: «گاهی سیاهی وجودمان را فرا میگیرد و این به رفتار و اعمال ما برمیگردد و بههیچعنوان سیاهبین نیستم. بهکارگیری قدرت تخیل در داستانهایم نیز از چارچوب خاصی برخوردار است و هرگز از تخیل بیحدومرز و بدون ساختاری عقلانی دفاع نمیکنم. حتی از تخیل هم باید بتوان دفاع کرد. من فقط اعمال و رفتار آدمی را به صورت داستان ارائه میدهم که اغلب به سیاهی و تیرگی میزند، اما خودم چنین نگاهی ندارم».
منبع: شبکه شرق