سال به سال، جامعه اسپانیا تلاش کرده پرده سکوتی را که همچون سایهای سنگین بر تاریخ کشور افتاده بود، کنار بزند.
خبرآنلاین- گزارش لوموند- ترجمه: مهسا مژدهی: ژوزه مولینا لوپس، مانند هزاران جمهوریخواه دیگر اسپانیا، در گوری دستهجمعی و بینام دفن شد و روایت تاریخی تحمیلشده از سوی دیکتاتور، فرانسیسکو فرانکو، خاطره او را نیز از میان برد. گارانس مونیوس، روزنامهنگار، ردپای زندگی پدربزرگِ پدرش را دنبال کرده است؛ سفری برای بازگرداندن بخشی از یک گذشته فراموششده که به لطف قوانینی که از سال ۲۰۰۷ به بعد تصویب شدند، امکانپذیر شد.
زنده باد انقلاب، پدربزرگ!
انریکه مونیوس در حالی که مشت خود را رو به باد بالا برده بود و اشک در چشمانش جمع شده بود، روی تپهای در کاتالونیا، در فاصله دو ساعتی بارسلونا، ایستاده بود و یاد پدربزرگش، ژوزه مولینا لوپس، را گرامی میداشت؛ سرباز جمهوریخواهی که در جریان جنگ داخلی اسپانیا (۱۹۳۶ تا ۱۹۳۹) کشته شد.
از فراز تپه، چشماندازی پوشیده از درختان زیتون و بادام دیده میشد که شکوفههای سفیدشان منظره را سنگین و پررنگ کرده بود. در دوردست، خط محو و مهآلود رشتهکوه پیرنه به چشم میخورد. اما زیر این خاک، صحنهای بسیار تاریکتر پنهان بود: بر اساس اسناد نظامی مربوط به دوران دیکتاتوری فرانسیسکو فرانکو، حدود ۵۰۰ جسد در گوری دستهجمعی و بینام دفن شده بودند. یکی از آنها مولینا لوپس بود؛ پدربزرگِ پدرم که در سال ۱۹۳۸ بر اثر اصابت گلوله توپ کشته شد.
نود سال پس از جنگ داخلی اسپانیا، این نخستین بار بود که خانواده ما قدم به این تپه میگذاشت.
روایتهای جدید از یک جنگ خونبار
برای آنکه این سفر شخصی به گذشته امکانپذیر شود، سالها زمان لازم بود تا روایت تاریخی تحمیلشده از سوی فرانکو بازخوانی و از نو بررسی شود؛ همچنین تلاشهای خستگیناپذیر گروههای غیرانتفاعی و در نهایت تصویب دو قانون درباره «حافظه دموکراتیک» در اسپانیا نقش مهمی داشت.
پس از شکست نیروهای جمهوریخواه در سال ۱۹۳۹، اسپانیا وارد دورهای از دیکتاتوری شد که نزدیک به ۴۰ سال ادامه داشت. جنگ داخلی در سراسر کشور حدود ۵۰۰ هزار قربانی بر جای گذاشت، اما با کشتهشدگان دو طرف به یک شکل رفتار نشد. مردگان طرف پیروز، یعنی نیروهای فرانکو، مورد احترام و تجلیل قرار گرفتند، در حالی که سربازان جمهوریخواه شکستخورده به سکوت محکوم شدند و از کتابهای رسمی تاریخ کنار گذاشته شدند.
در خانواده من، درست مانند صدها هزار خانواده دیگر، برای مردگان سوگواری میکردند، بیآنکه جسدی در اختیار داشته باشند، قبری بر سر مزارشان باشد یا مراسمی برای یادبودشان برگزار شود.
اسپانیا به نوههای تبعیدیان تابعیت میدهد
پدرم در گرانادا، اسپانیا، به دنیا آمده بود و من در فرانسه متولد شدم. با این حال، همیشه ترجیح میدادم خودم را «فرانسویِ اسپانیاییتبار» معرفی کنم، نه فردی دو تابعیتیِ فرانسوی-اسپانیایی. این تفاوت در انتخاب واژهها برای من راهی بود تا از گذشتهای فاصله بگیرم که شناخت چندانی از آن نداشتم.
اما این ابهام سرانجام به باری سنگین تبدیل شد و احساس داشتن هویتی ناقص را در من تشدید کرد.
کمی بعد از آنکه ۳۰ ساله شدم، شروع کردم به پرسیدن درباره گذشته خانوادهمان از پدرم. ناگهان غرق اشک شدم، بیآنکه خودم بدانم چرا.
اینکه فهمیدم پدربزرگِ پدرم، حتی تا امروز، بدون نام و نشان در یک گور دستهجمعی آرمیده است و هیچکس در تمام این سالها نتوانسته این سکوت را بشکند، در درون من زلزلهای به پا کرد.
به پدرم پیشنهاد دادم که با هم راهی شویم و گذشتهای را که از ما گرفته شده بود، جستوجو کنیم.
من فقط تکههایی پراکنده و نادر از داستان زندگی پدربزرگِ پدرم را میدانستم؛ روایتی که در گذر زمان بخشهای زیادی از آن از بین رفته بود. اما سرانجام با جستوجو در آرشیوها و پرسوجو از اعضای خانواده و خاطرات آنها، توانستم تصویری کلی از زندگی او به دست بیاورم.
در ژوئیه ۱۹۳۶، زمانی که فرانکو و هوادارانش کودتای نظامی را آغاز کردند و تلاش کردند جمهوری نوپای اسپانیا را سرنگون کنند، مولینا لوپس بهعنوان مکانیک در معادن آلکیفه، در منطقه اندلس، کار میکرد. او پدر چهار فرزند بود که یکی از آنها مادربزرگ من، دولورس، بود. او که عضو اتحادیه کارگری سوسیالیست UGT بود، برای جنگیدن علیه نیروهای فرانکو اسلحه به دست گرفت.
در سال ۱۹۳۸، او را به جبهه سگره فرستادند؛ جبههای که نام خود را از رودخانه سگره، یکی از شاخههای رود ابرو، گرفته بود.
سوار یک ون خاکگرفته شدم که پول گالیتو، کارشناس این منطقه عملیاتی و رئیس انجمن مطالعات جبهه سگره، آن را میراند. او مرا در مسیرهای ناهموار و پر از دستانداز میان میدانهای نبرد قدیمی جبهه میبرد. یک دستش روی فرمان بود و با دست دیگر مواضع نظامی سابق را نشان میداد و میگفت: اینجا سنگرهای جمهوریخواهان بود و آنجا سنگرهای نیروهای فرانکو. آنها از داخل سنگرهایشان با هم حرف میزدند! بدتر از همه اینکه گاهی یک سرباز این طرف بود و درست روبهرویش برادر خودش، از همان خانواده، قرار داشت.
او مکانهایی را هم به من نشان داد که در آنها گورهای دستهجمعی پیدا شده بود؛ گاهی کاملاً اتفاقی.
گالیتو توضیح داد که سال ۱۹۳۸ آغاز پایان نیروهای جمهوریخواه بود؛ چرا که قلمرو تحت کنترل آنها به دو بخش تقسیم شد. برتری ارتش فرانکو که از سوی نیروی هوایی آلمان و ایتالیا پشتیبانی میشد، بهتدریج چنان گیجکننده شد که جمهوریخواهان دیگر توان مقابله نداشتند. فرانکو یکی پس از دیگری در نبردها پیروز شد و سرانجام در مارس ۱۹۳۹ حمله نهایی خود را آغاز کرد؛ حملهای که پیروزی او را قطعی کرد.
سرکوب خانوادههای جمهوریخواه
«کائودییو»، عنوانی که فرانکو بهعنوان رهبر نظامی اسپانیا برای خود برگزیده بود، نظامی دیکتاتوری، نظامیگرا و مبتنی بر ملیگرایی کاتولیکی ایجاد کرد؛ حکومتی که بسیاری از آزادیهای اساسی، از جمله آزادی فعالیت و رقابت سیاسی، را از میان برد.
وضعیت اقتصادی اسپانیا در آن دوران سراسر کشور را با سختی و فقر روبهرو کرد، اما فشار بر خانوادههای جمهوریخواه بسیار سنگینتر بود؛ چرا که این خانوادهها بهطور مشخص هدف سرکوبی سازمانیافته قرار گرفتند.
سوفی ببی، تاریخدان و نویسنده کتاب محاکمه فرانکو؟ مصونیت از مجازات، آشتی و حافظه، میگوید:این بخش از جمعیت بهطور کامل تحت تعقیب و سرکوب قرار گرفت. بیشتر آنها داراییها، خانهها و زمینهای خود را از دست دادند و برای پیدا کردن شغل با مشکلات بسیار زیادی مواجه بودند.
در خانواده خود من نیز همین وضعیت حاکم بود. پدربزرگِ مادربزرگم، پاتروسینیو، همسر مولینا لوپس، برای گذران زندگی ناچار بود میان گرانادا و روستای زادگاهش، لا کالاهورا، کالاها را بهصورت قاچاق جابهجا کند.
هر چهار فرزند او مجبور شدند مدرسه را ترک کنند. دولورس، مادربزرگ من، در آن زمان تنها حدود ۱۰ سال داشت، اما برای کمک به تأمین هزینههای خانواده، شروع به انجام خردهدوزی و کارهای خیاطی کرد.
قحطی و سیاست اقتصادی فرانکو
قحطی سراسر کشور را فرا گرفت و تاریخدانان تخمین میزنند که بین سالهای ۱۹۳۹ تا ۱۹۴۲، حدود ۲۰۰ هزار نفر بر اثر گرسنگی جان خود را از دست دادند.
ببی میگوید: تبلیغات حکومت فرانکو برای مدت طولانی ادعا میکرد که این قحطی نتیجه جنگ جهانی دوم و انزوایی بوده که اسپانیا در پی این درگیری گرفتار آن شده بود.
اما او اضافه میکند: تمام پژوهشها بهروشنی نشان میدهند که مسئولیت اصلی بر عهده خود رژیم بوده است؛ رژیمی که تصمیم گرفت سیاست اقتصادی خودکفایی را دنبال کند؛ به عبارت دیگر، سیاستی مبتنی بر خودکفایی در تأمین مواد غذایی و تولیدات صنعتی.
رژیم فرانکو با متوقف کردن واردات و اعمال مصادرههای گسترده، مردم اسپانیا را به سالها فقر، گرسنگی و زندگی فلاکتبار محکوم کرد.
جمهوریخواهان شکستخورده
جمهوریخواهان شکستخورده «سرخ» نامیده میشدند و اعتبار و حیثیتشان را از آنها گرفته بودند، در حالی که فاتحان مورد تجلیل قرار میگرفتند و در هر روستا بناهایی برای بزرگداشت شکوه و پیروزی آنها ساخته میشد. فرانکو پیروزی خود را به رخ میکشید و همزمان طرف جمهوریخواه را زیر فشار و سرکوب خرد میکرد.
مادربزرگم برای پدرم از رنجهایی که کشیده بود تعریف کرده بود: تحقیر، توهینهایی مانند «دختر یک سرخ» و مشکلات مالی. سرکوب رژیم شکلهای مختلفی داشت؛ از بازداشتهای گسترده و شکنجه گرفته تا دادگاههای نظامی، صدور احکام اعدام، زندان و کار اجباری.
زندانیان را مقابل جوخههای اعدام قرار میدادند و پس از تیرباران، اجسادشان را به گورهای دستهجمعی میانداختند؛ جایی که برای همیشه در فراموشی ناپدید شوند.
آخرین دیکتاتور اروپای غربی
اگرچه متحدان فاشیست فرانکو، آدولف هیتلر و بنیتو موسولینی، در پایان جنگ جهانی دوم شکست خوردند، فرانکو توانست همچنان در قدرت باقی بماند.
او روایت تاریخی تازهای برای اسپانیا ساخت؛ روایتی که در ابتدا بر پیروزی او و «جنگ صلیبی» علیه «سرخها» استوار بود. بعدها، در اواخر دهه ۱۹۵۰، گفتمان حفظ صلح را نیز به آن افزود.
کائودییو، با معرفی خود بهعنوان ضامن ثبات و رهبری که با دوراندیشی اسپانیا را از جنگ جهانی دوم دور نگه داشته بود، برای حکومتش مشروعیت میتراشید. او همزمان خود را معمار رونق اقتصادی و مدرنسازی کشور معرفی میکرد.
در این فضای آمیخته با «آشتی اجباری»، حتی حرف زدن از کشتهشدگان جمهوریخواه کاملاً ممنوع و تابو بود.
جسد پدربزرگِ پدرم اساساً وجود نداشت.
مادربزرگم ازدواج کرد. همسرش، مردی به نام انریکه، درست مانند پدر من، توانست پزشک شود؛ اما پیدا کردن تعداد کافی بیمار برای تأمین هزینههای زندگی خانواده برایش بسیار دشوار بود، زیرا در آن دوران بسیاری از اسپانیاییها توان پرداخت هزینههای مناسب درمان را نداشتند.
با این حال، آنچه برای آنها از مشکلات مالی هم غیرقابلتحملتر بود، فضای خفقانآور ایدئولوژیک حاکم بر کشور بود.
در آوریل ۱۹۶۰، زمانی که پدرم به دنیا آمد، پدربزرگ و مادربزرگم تصمیم گرفتند تبعید را انتخاب کنند و راهی فرانسه شوند. آنها در آنجا زندگی تازهای ساختند و حتی پس از مرگ فرانکو در سال ۱۹۷۵ نیز تصمیم گرفتند در فرانسه بمانند.
مرگ فرانکو پایان سکوت نبود
مرگ فرانکو به رژیم او پایان داد، اما فضای سکوت همچنان ادامه یافت. اسپانیا وارد دورهای شد که تاریخدانان از آن با عنوان «گذار به دموکراسی» یاد میکنند.
در سال ۱۹۷۷، قانون عفو تصویب شد؛ قانونی که بهطور نمادین مهر پایانی بر آشتی مردم اسپانیا میزد. جمهوریخواهان حقوق خود را پس گرفتند و در نتیجه، افراد دارای معلولیت، بیوهها و یتیمان توانستند از مستمری برخوردار شوند و زندانیان سیاسی هم آزادی خود را به دست آوردند.
اما همین قانون، از سوی دیگر، هرگونه اقدام قضایی درباره جنایاتی را که پیش از سال ۱۹۷۷ رخ داده بود، ممنوع کرد. به این ترتیب، عملاً راه برای هرگونه محکومیت حقوقی یا حتی اخلاقی فرانکیسم بسته شد.
شوک گورهای دستهجمعی
تا سال ۲۰۰۰ بود که این سکوت سنگین و خفقانآور شروع به ترک برداشتن کرد.
برای نخستین بار در تاریخ اسپانیا، یک فعال این کشور توانست مقدمات نبش علمی یک گور دستهجمعی را فراهم کند. نام او امیلیو سیلوا بارِرا بود.
او در ۳۵ سالگی محل دقیق گوری را پیدا کرد که پدربزرگش در آن دفن شده بود. یک تیم تخصصی از دانشمندان، در حالی که دوربینهای تلویزیونی از سراسر کشور روند کار را ثبت میکردند، ۱۳ جسد را از خاک بیرون کشیدند.
این کشف موجی از احساسات و واکنشهای عمومی را در سراسر شبهجزیره اسپانیا به راه انداخت.
سوفی ببی، تاریخدان، این لحظه تاریخی را «شوک گورهای دستهجمعی» توصیف میکند.
صفحه تلویزیونها و روزنامهها پر شد از تصاویری تکاندهنده: گورهایی دهانگشوده که در آنها اسکلتهای از همگسیخته کنار یکدیگر افتاده بودند؛ اجسادی که وضعیت قرار گرفتن استخوانهایشان، خشونت اعدامشان را آشکار میکرد و نشان میداد که قربانیان، دور از هرگونه آیین و دفن شایسته انسانی، به خاک سپرده شدهاند.
من سیلوا باررا را در کافهای در مادرید ملاقات کردم. او که اکنون رئیس انجمن بازیابی حافظه تاریخی است، برایم از مسیری گفت که پس از بیرون آوردن جسد پدربزرگش از خاک طی کرده است.
با باز شدن تدریجی و البته ناقص آرشیوهای بهجامانده از دوران دیکتاتوری فرانکو، مقامهای اسپانیایی سرانجام به آماری تکاندهنده دست یافتند: بیش از ۱۱۴ هزار نفر همچنان در این گورهای دستهجمعی بینام دفن هستند؛ گورهایی که بیش از ۶۰ سال به فراموشی سپرده شده بودند.
در سال ۲۰۰۷، دولت سوسیالیست خوزه لوئیس رودریگز ساپاترو تلاش کرد به این «شوک» تاریخی پاسخ دهد و نخستین قانون مربوط به حافظه تاریخی را به تصویب رساند.
به لطف این قانون، روند نبش گورهای دستهجمعی ادامه پیدا کرد، اما مسئولیت و ابتکار عمل همچنان بر عهده خانوادهها و گروههای مدافع حافظه تاریخی بود. سپس قانون «حافظه دموکراتیک» در سال ۲۰۲۲ که دولت پدرو سانچز، نخستوزیر اسپانیا، از آن حمایت میکرد، با هدف جبران این خلأ به تصویب رسید.
برای نخستین بار، دولت اسپانیا رسماً مسئولیت شناسایی گورهای دستهجمعی و بازگرداندن بقایای اجساد دفنشده در آنها به خانوادههایشان را بر عهده گرفت.
این قانون همچنین بر برتری بیچونوچرای مشروعیت دموکراتیک بر مشروعیت فرانکیستی تأکید کرد؛ تغییری مهم در عرصه سیاسی اسپانیا. برای نخستین بار، در سال ۲۰۲۲، حکومت فرانکو بهطور رسمی محکوم شد.
این بیداری دموکراتیک که سالها انتظارش را کشیده بودم، سرانجام به من امکان داد نقشهای تعاملی را ببینم که محل تمام گورهای دستهجمعی شناساییشده در اسپانیا را نشان میداد.
یکییکی گورهای بینام منطقهای را که پدربزرگِ پدرم در آن ناپدید شده بود بررسی کردم. سرانجام، اطلاعات ثبتشده درباره یکی از این گورها با یگان نظامی محل خدمت او و تاریخ مرگش مطابقت داشت.
درست در همان نقطه، ۵۰۰ سرباز جمهوریخواه بین ۲۲ تا ۲۴ مه ۱۹۳۸ کشته شده بودند. اجسادشان همانجا رها شده بود؛ در میان سیمهای خارداری که سنگرهایشان را احاطه کرده بود. در آخرین روز این نبردها، یعنی ۲۴ مه ۱۹۳۸، پدربزرگِ پدرم، ژوزه مولینا لوپس، کشته شد.
برخلاف تمام انتظارم، آن مکان ما را با آرامشی کمنظیر تحت تأثیر قرار داد؛ فضایی زیبا و تسکیندهنده.
دولت کاتالونیا در این محل یک یادمان سنگی برای ادای احترام به قربانیان برپا کرده بود.
برای نخستین بار احساس کردم بخشی از این روایت بزرگ تاریخی و تاریخ خانوادهام هستم و همین به من امکان داد با گذشته خودم به صلح برسم.
بعید است این گور دستهجمعی هرگز نبش شود. بقایای اندکی که در گذشته در آنجا مورد بررسی قرار گرفته بودند، بیش از حد آسیب دیده بودند و امکان انجام آزمایش ژنتیکی روی آنها وجود نداشت.
اما پدرم، در حالی که به آرامش حاکم بر آنجا نگاه میکرد و مطمئن بود که ما همیشه میتوانیم برای ادای احترام به این مکان بازگردیم، گفت: اینکه همینجا، در کنار همرزمانش بماند، بد هم نیست.
در مسیر بازگشت، یک چیز برایم کاملاً روشن شد: من واقعاً هم فرانسوی هستم و هم اسپانیایی.
وقت آن رسیده بود که برای دریافت تابعیت اسپانیا اقدام کنم و این هویتی را که تا آن زمان از آن فاصله گرفته بودم، بهطور کامل بپذیرم.
احساس میکردم این تصمیم، آخرین گام برای آشتی با تاریخ است؛ راهی برای اینکه سرانجام بتوانم یاد و خاطره خانوادهام را آنگونه که شایسته است، گرامی بدارم.
منبع: خبرآنلاین