وقتی حاج‌قاسم، عاشورا را در شلمچه تکرار کرد

وقتی حاج‌قاسم، عاشورا را در شلمچه تکرار کرد

باشگاه خبرنگاران جوان – شب عاشورای سال ۶۱ هجری قمری، امام حسین (ع) حجت را بر یارانش تمام کرد؛ فرمود، فردا چیزی جز شهادت در انتظارشان نیست و هرکس نمی‌خواهد بماند، می‌تواند از تاریکی شب استفاده کند و برود. چراغ‌ها خاموش شد، راه رفتن باز بود. اما صبح، ۷۲ نفر از یاران امام حسین (ع) هنوز ایستاده بودند. قرن‌ها بعد، در شلمچه، انگار همان انتخاب دوباره پیش روی مردانی قرار گرفت که فردایشان کربلای ۵ بود. شبی که شلمچه، به کربلا نزدیک‌تر شد کربلای ۴ چند روز پیش‌تر به اهداف خود نرسیده بود؛ اما جنگ متوقف نشده بود. تنها ۱۵ روز بعد، قرار بود کربلای ۵ در شلمچه آغاز شود؛

عملیاتی که بعد‌ها به یکی از مهم‌ترین و خونین‌ترین نبرد‌های دفاع مقدس تبدیل شد. اما شب پیش از آغاز آن، اتفاقی افتاد که از خود عملیات کمتر نبود. ۱۸ دی، لشکر ۴۱ ثارالله دور هم جمع شد. مجلس با توسل به حضرت زهرا (س) و سینه‌زنی آغاز شد. صدای «یا زهرا» در فضا می‌پیچید و پشت هر ذکر، بغضی سنگین پنهان بود؛ بغض مردانی که شاید فردا دیگر یکدیگر را نمی‌دیدند. شهید مشایخی از جا بلند شد. جلو آمد و رو به حاج‌قاسم گفت: «حاجی، ما دوستت داریم.» حاج‌قاسم هنوز چیزی نگفته بود که شهید تاجیک نیز جلو آمد و او را در آغوش کشید. انگار همین آغوش، بند آخر را پاره کرد.

حاج‌قاسم فهمید دیگر قرار نیست کسی بتواند خودش را نگه دارد. آرام گفت: «چراغ‌ها را خاموش کنید…» و اتاق در تاریکی فرو رفت. اما این تاریکی، چیزی را پنهان نکرد؛ اشک‌ها را آزاد کرد. همه یکی‌یکی جلو می‌آمدند؛ حاج‌قاسم را در آغوش می‌گرفتند و میان گریه می‌گفتند: «حاجی، ما تا آخر ایستاده‌ایم.»، «حاجی، حلالمان کن.» آن شب، دیگر کسی فرمانده نبود و دیگری سرباز؛ همه مردانی بودند که می‌دانستند شاید این، آخرین دیدارشان باشد؛ و شاید هیچ‌کس بهتر از خود حاج‌قاسم نمی‌توانست عظمت آن شب را روایت کند؛

مردی که سال‌ها در میان عملیات‌ها و وداع‌های جنگ زیسته بود، اما بعد‌ها در دفترچه‌اش نوشت: «در طول جنگ، در تمام شب‌های عملیات، در تمام وداع‌ها این‌گونه وداعی ندیده بودم.» «روی بازگشت به جیرفت را ندارم» در میان آن وداع، شهید محمد مشایخی از کودکان محرومی گفت که در اطراف خانه‌اش در جیرفت زندگی می‌کردند؛ کودکانی که فقرشان را دیده بود و نمی‌توانست فکر کند اگر شهید شود، آنها فراموش شوند. با همان بغض، گفت: «من روی بازگشت به جیرفت را ندارم.» پشت این جمله، شرمندگی مردی بود که خودش را در برابر رنج همسایگان و محرومان مسئول می‌دید.

بعد گفت: «تصمیم گرفته‌ام پا‌های خود را ببندم که عقب‌نشینی نکنم. قصد شهادت دارم.» او فقط از شهادت حرف نمی‌زد؛ داشت آخرین شب زندگیش را با چشم باز زندگی می‌کرد. صبحی که کربلای ۵ در شلمچه طلوع کرد صبح ۱۹ دی، کربلای ۵ با رمز «یا زهرا (س)» آغاز شد. شبِ وداع تمام شده بود؛ حالا نوبت آتش بود. رزمندگانی که چند ساعت پیش یکدیگر را در آغوش گرفته بودند، در میان آب، خاکریز، سیم‌های خاردار و آتش دشمن وارد میدان شدند.

کربلای ۵ پس از ناکامی کربلای ۴، به یکی از مهم‌ترین عملیات‌های ایران تبدیل شد و نیرو‌های ایرانی توانستند بخشی از خطوط مستحکم دفاعی ارتش عراق را در شلمچه درهم بشکنند و تا نزدیکی بصره پیش بروند. اما این پیروزی، بهای سنگینی داشت. لشکر ۴۱ ثارالله ۵۴۷ شهید، ۴۱ مفقودالاثر، ۷ آزاده و بیش از ۴ هزار مجروح تقدیم کرد. در میان شهدا، نام‌هایی، چون علی ژاله، قاسم میرحسینی، یونس زنگی‌آبادی، محمد مشایخی، حسین تاجیک و علی بینا می‌درخشد؛ مردانی که برخی از آنها تنها یک شب پیش، در همان تاریکی، در آغوش حاج‌قاسم بودند. برای بعضی از آن آغوش‌ها، دیگر فردایی وجود نداشت.

یک شب، دو کربلا شب عاشورا، حسین (ع) چراغ را خاموش کرد تا هرکس نمی‌خواهد بماند، بی‌هراس برود. قرن‌ها بعد، در شلمچه، حاج‌قاسم چراغ‌ها را خاموش کرد. در هر دو شب، راه رفتن باز بود. اما آنها ماندند. یکی در نینوا؛ یکی در شلمچه. یکی برای حسین (ع)؛ یکی برای همان آرمانی که از حسین (ع) آموخته بودند. فاصله میان آن دو شب، قرن‌ها بود؛ اما فاصله میان آن دو دل، یک ایمان بود.

کربلایی در جوار کربلا سال‌ها بعد، حاج‌قاسم وقتی از کربلای ۵ سخن گفت، تعبیری به کار برد که انگار تمام آن شب و روز را در چند کلمه خلاصه می‌کرد: «اگر بگویم در روز عملیات کربلای ۵، کربلایی در جوار کربلای امام حسین (ع) به وقوع پیوست، سخنی به گزاف نگفته‌ام.» او فقط یک میدان جنگ را توصیف نمی‌کرد؛ پشت این جمله، شلمچه‌ای بود که هنوز صدای آن وداع‌ها را در خود داشت؛ چراغ‌های خاموش، اشک‌های پنهان، آغوش‌های طولانی و مردانی که می‌دانستند صبح، ممکن است دیگر نباشند. حرف آخر… کربلا یک‌بار در تاریخ اتفاق افتاد؛ اما مکتب کربلا، در تاریخ متوقف نشد. عاشورا یک شب بود؛

اما آن شب، در جان تاریخ ماند. یک‌بار چراغ در خیمه‌های امام حسین (ع) خاموش شد و مردانی ماندند که می‌دانستند صبح، مرگ در انتظارشان است. قرن‌ها بعد، همان چراغ در شلمچه خاموش شد؛ مردانی گریستند، یکدیگر را در آغوش گرفتند و باز هم ماندند. کربلا تکرار نشد؛ کربلا ادامه پیدا کرد. از نینوا تا شلمچه، از یاران حسین (ع) تا یاران حاج‌قاسم، فاصله فقط چند قرن بود؛ اما یک چیز تغییر نکرد: وقتی پای حسین (ع) در میان باشد، راهِ نجات از مرگ، رفتن نیست؛ راهِ جاودانگی، ماندن است؛ و آن شب، در تاریکی شلمچه، چراغ‌ها خاموش شد؛ اما چیزی روشن ماند که هنوز خاموش نشده است: کربلا.

منبع: فارس

منبع: باشگاه خبرنگاران جوان