زخم‌های عمیق میناب بر جسم و روح ۲۸۳ دانش‌آموز

زخم‌های عمیق میناب بر جسم و روح ۲۸۳ دانش‌آموز

این روز‌ها اسم میناب را به کرات می‌شنویم؛ نامی که در رویداد‌های مختلف ورزشی، هنری، فرهنگی از آن یاد می‌شود. تا فراموش نکنیم فاجعه‌ای را که سینه پدران و مادران بسیاری را شکافت، اما درد جانکاه میناب صرفاً فرزندانی که پرپر شدند، نیستند، البته که داغ به جا مانده از شهادت تلخ و دردناک آنها فراموش‌شدنی نیست. اما میناب هنوز جان دارد و دانش‌آموزانی که نامشان در لیست شهدا نیست، اما حال و روز خوبی ندارند. ۲۸۳ دانش‌آموز، چه بخواهند یا نخواهند سرنوشت زندگی آنها با این مدرسه ویران شده، گره خورده است. با خاطراتی که گویا قرار نیست هرگز از ذهن آنها پاک شود.

صدا‌های مهیب به جا مانده که هیچ وقت ساکت نمی‌شود و تصاویری که هر کسی طاقت تماشایش را ندارد. بچه‌های به جا مانده از میناب، ناچارند به زندگی کردن، اما زندگی آنها دیگر به دو قسمت تبدیل شده، قبل از آن فاجعه و بعد از آن فاجعه؛ و امان از بعد از آن فاجعه؛ و شب‌هایی که با فریاد از خواب بیدار می‌شوند، از چشمان شرمساری که هضم شب‌ادراری‌های عصبی برایشان ساده نیست و حتی بدن‌هایی که توان آن فاجعه را دارد به بدترین شکل ممکن پس می‌دهد. مثل بیماری‌های پوستی، ریزش مو و ده‌ها بیماری ناباورانه‌ای که نتیجه باقی‌مانده از آن فاجعه مرگبار است.

خانواده‌های بسیاری راهشان را کج کردند به مسیر‌های دورتر برای رسیدن به مدارس دیگر، اما مسیر خاطره را نمی‌توان کج کرد. خاطره تلخی که هر روز دارد جان فرزندان به جا مانده از میناب را می‌خورد. ذره ذره، بی‌آنکه کسی بداند یا ببیند. نیمی از میناب زیر خاک است و نیمی دیگر روی آن. ولی نیم باقی‌مانده روی خاک گویی به دست فراموشی سپرده شده‌است، که صرفاً یکی دو گروه جهادی به شکل مقطعی سراغ آن را گرفتند و دیگر هیچ. تلخ است و دردناک نه با زبان می‌توان توصیف کرد نه با کلمات. درد به جا مانده از میناب توصیف‌شدنی نیست، نه فهمیدنی و نه حتی هضم‌شدنی.

اما کاش میان اشک و زاری برای مینابی‌های پرپر شده یادمان نرود که نیمی از آن دانش‌آموزان هنوز زنده‌اند. زنده‌اند با زندگی سخت و دشوار. مادر فاطمه یکی از همان مادرانی است که هنوز میان بندرعباس و میناب در رفت‌وآمد است، مسیری که هر بار برایش فقط چند کیلومتر جاده نیست، بلکه تلاشی است برای پیدا کردن راهی تا شاید بخشی از درد‌های دخترش آرام بگیرد. فاطمه از دانش‌آموزان بازمانده مدرسه شجره طیبه است، دختری که از آن روز تلخ، فقط خاطره یک حادثه در ذهنش نمانده، بلکه ترس و اضطراب آن روز را با خودش به خانه آورده‌است.

مادرش از روز‌هایی می‌گوید که بعد از آن حادثه، زندگی دخترش دیگر شبیه گذشته نشد. شب‌ادراری‌های عصبی، زخم شدن پوست دست‌ها، کندن مو‌ها و پرخاشگری‌هایی که پیش از این در رفتار او نبود، حالا بخشی از زندگی‌شان شده است. پزشکان می‌گویند همه اینها نتیجه اضطراب و فشاری است که بعد از آن اتفاق سنگین بر ذهن کودک باقی مانده‌است. حتی درس خواندن هم برای فاطمه دیگر مثل گذشته نیست. چند وقت پیش مادرش برای او معلم خصوصی آنلاین گرفت تا شاید بتواند دوباره به مسیر آموزش برگردد، اما همین که کتاب‌ها باز شد، خاطرات آن روز دوباره زنده شد.

فاطمه ترسیده بود و می‌گفت: «الان موشک می‌زنند.» دیگر حاضر نیست تنها پای کلاس بنشیند و از مادرش می‌خواهد کنارش باشد، انگار حضور مادر تنها چیزی است که می‌تواند کمی از ترس‌هایش کم کند. ترس، اما فقط به زمان درس خواندن محدود نمی‌شود. وقتی پدر خانواده قصد دارد از خانه بیرون برود یا برای نماز به مسجد برود، فاطمه نگران می‌شود. گریه می‌کند و می‌گوید نرو، ممکن است دوباره اتفاقی بیفتد. حتی کوچک‌ترین صداها، از بوق خودرو‌ها در خیابان گرفته تا صدا‌های ناگهانی اطراف، برایش یادآور همان لحظه‌هایی است که هنوز نتوانسته از آنها عبور کند.

مادر فاطمه می‌گوید در این مدت، خانواده‌هایی که فرزندانشان از آن حادثه جان سالم به در برده‌اند، بیشتر بار این درد را خودشان به دوش کشیده‌اند. به گفته او، جز چند گروه جهادی، حمایت جدی برای درمان روحی این کودکان صورت نگرفته است. حالا او مجبور است هر هفته مسیر طولانی را طی کند تا دخترش را به روان‌درمانگر کودک برساند، مسیری که علاوه بر سختی راه، هزینه‌های سنگینی هم برای خانواده به همراه دارد. برای یک جلسه کوتاه درمان، مبلغی پرداخت می‌شود که برای بسیاری از این خانواده‌ها ساده نیست. اما فاطمه تنها نیست.

روایت‌های دیگری هم از بچه‌هایی وجود دارد که هر کدام به شکلی با آن خاطره تلخ دست‌وپنجه نرم می‌کنند. یکی از کودکان، هنگام خمیربازی، تکه‌های کوچکی از خمیر را جدا می‌کرد و کنار می‌گذاشت. وقتی از او پرسیدند این تکه‌ها چیست، پاسخی داد که عمق زخمی را نشان می‌داد که هنوز در ذهنش تازه است؛ او گفت: «این‌ها تکه‌های بدن دوستانم است.»کودکانی که آن روز زنده ماندند، شاید ماندند، اما بخشی از زندگی‌شان هنوز میان همان دیوار‌های فروریخته مانده‌است.

منبع: جوان آنلاین